
خداوندا !شیطان را بر من مسلط نموده ومثل جریان خون نمودی که در رگهایم جاری بود،
.قادرش نمودی که بر بدنم داخل گردد.
پس خداوند فرمود :
یا آدم در مقابل به تو وفرزندانت این را دادم که هرکس از آنها فکر عمل بدی را بکند ، نوشته نشود،
ولی اگر آن عمل را انجام داد ،تنها یک گناه نوشته شود ،
اما اگر کسی نیت انجام عمل خوبی را نمود ،
وانجام نداد ، برای نیتش یک ثواب نوشته می شود
و اگر آن عمل را انجام داد ، ده ثواب برایش نوشته می شود .
آدم گفت:
خدای من !برایم زیادتر کن !
خداوند فرمود : اگر کسی مرتکب گناهی شد وآنگاه توبه نمود ،آن را می بخشم .
آدم گفت: ای خدا ! باز بیشتر کن !
خدا فرمود تالحظه مرگ ،مهلت توبه دادم !
این جا بود که آدم گفت:خداوندا! کافی ام است .
از بهشت كه بيرون آمد،
دارايياش فقط يك سيب بود.
سيبي كه به وسوسه آن را چيده بود.
و مكافات اين وسوسه هبوط بود.
فرشتهها گفتند: تو بيبهشت ميميري.
زمين جاي تو نيست. زمين همه ظلم است و فساد.
و انسان گفت: اما من به خودم ظلم كردهام. زمين تاوان ظلم من است.
اگر خدا چنين ميخواهد، پس زمين از بهشت بهتر است.
خدا گفت: برو و بدان جادهاي كه تو را دوباره به بهشت ميرساند،
از زمين ميگذرد؛ زميني آكنده از شر و خير،
آكنده از حق و از باطل، از خطا و از صواب؛
و اگر خير و حق و صواب پيروز شد
تو باز خواهي گشت و گرنه ...
و فرشتهها همه گريستند.
اما انسان نرفت. انسان نميتوانست برود.
انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. ميترسيد و مردد بود.
و آن وقت خدا چيزي به انسان داد.
چيزي كه هستي را مبهوت كرد و كائنات را به غبطه واداشت.
انسان دستهايش را گشود و خدا به او «اختيار» داد.
خدا گفت: حال انتخاب كن.
زيرا كه تو براي انتخاب كردن آفريده شدي.
برو و بهترين را برگزين كه بهشت پاداش به گزيدن توست.
عقل و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهند آمد، تا توبهترين را برگزيني.
و آنگاه انسان زمين را انتخاب كرد.
رنج و نبرد و صبوري را. و اين آغاز انسان بود.


برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال...
بنگر که چگونه می افتی...
چون برگی زرد یا سیبی سرخ
"کنفسیوس"
حكمت 39 (عبادت ، معنوى)
فصل کوچ پرستوها بود
پرستوها یک به یک پر میگشودند
و دل از خاک بر می کندند
پرستو رفت
آشیانش اما ماند
با همه دارایی اش
ولی نه ...
دارایی دیگری یافت
رفت تا به آن برسد
پرستوی عاشق رفت
و سال هاست ...
که ما فراموش کردیم روزی پرستویی بود
و حال خونش سنگفرش راهمان است
پرستو دلش گرفته است ...
می دانم ... !![]()

یادشان گرامی باد ![]()

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ...
هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد.
بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را.
بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را.
موجها مي رقصند، نسترن نيز چو آهوي دشت
به سرمه مشکي چشمانش مي نازد ...
عشق را مي بويم
زندگي مي پويم
آسمان مي جويم
دلم اما غمگين سبد شيشه اي نگاه مي بوسد ...
هيچ ترديدي نيست
من به اين معجزه ايمان دارم
که تو هم مي آيي
همراه چلچله ها، همصداي چکاوک ، هم پرواز قاصدک
هيچ ترديدي نيست
من به اين معجزه ايمان دارم
که تو هم مي آيي
تو مي آيي ...
