تبليغاتX
خدا همین نزدیکی است

گل آفتابگردان روبه نور مي‌چرخد و آدمي رو به خدا.

ما همه آفتابگردانيم، اگر آفتابگردان به خاك خيره شود

و به تيرگي، ديگر آفتابگردان نيست.

آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سياهي نسبت ندارد.

 

اين‌ها را گل آفتابگردان به من گفت...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 11:13  توسط حسین  | 

 

گفت: خدا را نَفَس بکش.

 گفتم: خدا را نَفَس بکشم؟؟؟

خنديد: کتاب آسماني يادت هست ؟

اسمش قرآن بود. کلمه هاي خدا بود در دست هاي پيامبر.

اين روزها همه قرآن دارند. اين کلمه ها همه جا هست.

اما کسي کلمه ها را نَفَس نمي کشد. کسي با کلمه ها زندگي نمي کند.

تو اما کلمه هاي خدا را نَفَس بکش و زندگي کن. که بي نَفَس کشيدن مي ميري

 

 *******

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 23:52  توسط حسین  | 

 

کودکي که اماده تولد بود نزد خدا رفت وپرسيد. مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد اما من به اين کوچکي بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟


خداوند پاسخ داد : از بین تعداد بسياري از فرشتگان.من يکي را براي تو در نظر گرفته ام او از تو نگهداري خواهد کردک اما کودک هنوز مطمئن نبود که ميخواهد برود يا نه ؟  

  اما اينجا در بهشت من هيچ کاري جز خنديدن واواز خواندن ندارم واينها براي شادي من کافي هستند خداوند لبخند زد.فرشته تو برايت اواز خواهد خواند وهر روز به تو لبخند خواهد زد .تو عشق اورا احساسخواهي کرد کرد وشاد خواهي بود کودک ادامه داد.

 من چطور مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان انها نميدانمخداوند اورا نوازش کرد وگفت فرشته تو زيبا ترين وشيرين ترين واژهايي را ممکن است بشنوي در گوش
تو زمزمه خواهد کرد وبادقت وصبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني
کودک با ناراحتي گفت .وقتي ميخواهم با شما صحبت کنم ؟
اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت؟ فراشته ات دستهايت را در کنار هم قرار خواهد داد وبه تو يادخواهد داد که چگونه دعا کني

 کودک سرش را برگرداند و پرسيد. شنيده ام که زمين انسانهاي بدي هم زندگي ميکنند. چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟ فراشته ات از تو محافظت خواهد . حتي اگر به قيمت جانش تمام شود "
کودک با نگراني ادامه داد."من هميشه به اين دليل که ديگر نمي تونام شما را ببينم ناراحت خواهم بود
خداوند لبخند زد گفت:"فرشته ات هميشه در باره من با تو صبحت خواهد کرد وبه تو راه باز گشت نزد من را خواهد آموخت:گرچه من هميشه در کنار تو خواهم بود.

کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند او به آرامي يک سئوال ديگر از خدا پرسيد:"خدا يا اگر من بايد همين حالا بروم "نام فرشته ام را به من بگو!؟

خداوند شانه او را نوازش کرد وپاخ داد:

"نام فرشته ات اهميتي ندارد به راحتي مي تواني اورا ناجي صدا کني ...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 13:22  توسط حسین  | 

 

 

خداوندا علمدارم نيامد

يگانه  يا ر وغمخوارم نيامد

الا عباس ماه بي قرينه

به دنبال تو ميگردد سکينه...

تنها سري بود که زپهلو به نيزه شد...

داني ز چه رو بر سر ني رفت به والله

پيش قدم فاطمه برخواست اباالفضل

اول از همه منو ببخشيد از اينکه حالم خوش نبود نتونستم مرتب بنويسم ...

يا باب الحوايج يا ابالفضل هر وقت از تموم اهل دنيا خسته شدم تو را صدا زدم ...

يک تاسوعا ي ديگر هم از راه رسيد آقا جان يک گوشه چشمي هم به ماکن شايد فرجي شد ...

آقا جان خيلي محتاجتم اگه نباشي بدبختم ...

آقا جان شما باب الحوايجي حاجت من فقط  نوکري حسينه ...

مي دونم رييس  نوکر ا خود شمايي ...

يا باب الحوايج مرا در يا ب...

 يکي از کرامت هاي آن حضر ت در زير آورده شده بخون بعد هر چي خواستي از آن بزرگوار بگير من حقير را هم فراموش نکن...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 1:36  توسط حسین  | 

 

 

ای اهل کوفه رحمی این طفل جان ندارد

خواهد که آب گوید اما زبا ن ندارد

دیشب به گاهواره تا صبح ناله می زد  

امروز روی دستم دیگر توان ندارد

هنگام گریه کوشد تا اشک خود بنوشد

اشکی که تر کند لب دور دهان ندارد

ای حرمله مکش تیر یکسو فکن کمان را

یک برگ گل که تاب تیروکمان ندارد

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 15:48  توسط حسین  | 

 

ندیدمت این غصه کم نیست آقا

دوستت دارم دست خودم نیست آقا

 

لباس غمت را بر تن می کنم

به این امید که

لیاقتش را داشته باشم

....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 17:53  توسط حسین  |