تبليغاتX
خدا همین نزدیکی است

god-is-here

 

یک سال دیگر هم سپری شد با همه خوبی ها و بدی ها

یک سال دیگر  به مرگ نزدیک تر شدیم

به راستی دراین سال چه توشه ای برای خود برداشتیم و چقدر برای سفر آخرت آماده شدیم ؟

چه می گویی؟ کو تا آخرت وقت بسیاراست !

قدر عمر خود را بدانیم به راستی که طلا هم وقت نیست چه رسد به اینکه وقت طلا باشد .

چه زیبا فرمود پیامبر اکرم (ص) که مردم خوابند و وقتی مردند بیدار می شوند اما بیایید ما قبل از مرگمان بیدار شویم قبل از آنکه سوت پایان را بزنند .

  بیایید این سال جدید را با عشق به خدا آغاز کنیم و این زندگی بی هدف را پایان دهیم .

بیایید در این سال جدید دوستی خود را با شیطان بر هم بزنیم و دیگر غلام حلقه به گوشش نباشیم

بهار فصل خداست ، آری ، فصلی که خدا با هدیه طبیعت به ما ،  ما را به سوی خود می خواند و بهار خودمان را به یاد ما می آورد

خداوندا در این سال جدید به سوی تو می آیم شاید بتوانم معنای حقیقی عشق را بچشم

 

و اینچنین می خوانمت : 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 8:3  توسط حسین  | 

 

تا خدا فاصله ای نیست ، بیا  

با هم از پیچ و خم و سبز گیاه، تا ته پنچره بالا برویم

وببینیم خدا ،

پشت این پنجره ها

لحظه ای کاشته است ؟!

 

تا خدا فاصله ای نیست ، بیا، با هم ازغربت این نادانی

سوی اندیشه ادارک افق

مثل یک مرغ  غریب

لحظه ای ، پر بزنیم ...

 

کاش ، میشد همه سطح پر از روزن دل

بستر سبز علف های مهاجر میشد

یا همان فهم عجیب گل سرخ

یا همین پنجره گرد غروب

تا مرا با تو از این سادگی مبهم ترس

ببرد تا خود آرامش احساس پر از فهم وصال !

 

تا خدا فاصله ای بود اگر

من چه میدانستم

که اقاقی زیباست؟!

یا گل سرخ، پر از سر خداست ؟!

یا اگر بود که من ، لای اوراق پر از سجده برگ ، رمز تسبیح ! نمی نوشیدم !

و از آن رویش مرطوب شعور من و تو ،

در دل گرم و پر از شور امید

خطی از عشق نمی فهمیدم !

 

من

به پرواز خدا در دل من ، در دل تو

مثل هر صبح پر از آیه و نور، بارها ! معتقدم ،

و قسم میخورم این بار ، به هر آیه نور

تا خدا ،

فاصله ای نیست ، بیا    

  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 23:12  توسط حسین  | 

ابو عبدالله محمد بن خفيف شيرازى، معروف به شيخ كبير، از عارفان بزرگ قرن چهارم هجرى است. وى عمرى دراز يافت. هميشه در سير و سفر بود و پدرش مدتى بر فارس حكومت مى‏كرد . در سال 371 هجرى قمرى درگذشت و اكنون مزار او در يكى از ميدان‏هاى شيراز است. 

 او را دو مريد بود كه هر دو احمد نام داشتند. يكى را احمد بزرگ‏تر مى‏گفتند و ديگرى را احمد كوچك‏تر. شيخ به احمد كوچك‏تر توجه و عنايت بيشترى داشت. ياران، از اين عنايت خبر داشتند و بر آن رشك مى‏بردند.

 نزد شيخ آمده، گفتند: احمد بزرگ‏تر، بسى رياضت كشيده و منازل سلوك را پيموده است، چرا او را دوست‏تر نمى‏دارى؟                                          

شيخ گفت: آن دو را بيازمايم كه مقامشان بر همگان آشكار شود. 

روزى احمد بزرگ‏تر را گفت: يا احمد! اين شتر را برگير و بر بام خانه ما ببر.

احمد بزرگ‏تر گفت: يا شيخ! شتر بر بام چگونه توان برد؟   

 شيخ گفت: از آن در گذر، كه راست گفتى. 
  پس از آن احمد كوچك‏تر را گفت: اين شتر بر بام بر. 

 احمد كوچك‏تر، در همان دم كمر بست و آستين بالا زد و به زير شتر رفت كه او را بالا برد و به بام آرد. هر چه نيرو به كار گرفت و سعى كرد، نتوانستشيخ به او فرمان داد كه رها كند، و گفت: آنچه مى‏خواستم، ظاهر شد.  

اصحاب گفتند: آنچه بر شيخ آشكار شد، بر ما هنوز پنهان است.

شيخ گفت: از آن دو، يكى به توان خود نگريست نه به فرمان ما. ديگرى به فرمان ما انديشيد، نه به توان خود.

بايد كه به وظيفه انديشيد و بر آن قيام كرد، نه به زحمت و رنج آن. خداى نيز از بندگان خواهد كه به تكليف خود قيام كنند و چون به تكليف و احكام، روى آورند و به كار بندند، او را فرمان برده‏اند و سزاوار صواب‏اند؛ اگر چه از عهده برنيايند. و البته خداوند به ناممكن فرمان ندهد.

*****

درخاطرم شد زنده ياد فاطميون

ياد شلمچه ياد فكه ياد مجنون

ما رفتيم كربلا ،البته كربلاي ايران، ديدار با شهدا، خدا كنه بتونيم خوب مهمون هايي باشيم .

فعلا تا بيست و چهارم اسفند خداحافط

يا علي .


 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 15:56  توسط حسین  | 

 

نقل است كه گفت:

يك روز دلم گم شده بود.

گفتم:

الهي! دل من بازده.

ندايي شنيدم كه گفت:

يا جنيد!

ما دل بدان ربوده ايم تا با ما بماني،

تو باز ميخواهي كه با غير ما بماني؟

 

تذكره الاولياء، عطار نيشابوي، ذكر جنيد بغدادي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 12:25  توسط حسین  | 

 

 قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست.

خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.

هر بار خدا مي‌گفت:

از قطره‌ تا دريا راهيست‌ طولاني.

راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري.

هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.

          ***

قطره‌ عبور كرد و گذشت.

قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.

قطره‌ ايستاد و منجمد شد.

قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد.

قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت.

و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.

*** 

تا روزي‌ كه‌ خدا گفت:

امروز روز توست. روز دريا شدن.

خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند.

قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد.

طعم‌ دريا شدن‌ را.

اما...

*** 

 روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت:

از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟

خدا گفت:

هست.

*** 

قطره‌ گفت:

پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.

خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت:

اينجا بي‌نهايت‌ است.

 *** 

آدم‌ عاشق‌ بود.

دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد.

اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت.

آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت.

 *** 

قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد

و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد،

خدا گفت:

حالا تو بي‌نهايتي،

چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.

                                                                                            

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 12:14  توسط حسین  |