تبليغاتX
خدا همین نزدیکی است

 

زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید
زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است
این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که چون من شایسته عشق
پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟

قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس
است .از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست ، نه به خاطر تو ، که
زیبایی همه از یوسف است .

زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است . عمریست که
نامم را در حلقه عاشقان برده اند.

قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمی دانی.
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی
دریدی. تو آمدی و قصه ، بوی خیانت گرفت . بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام
بیرون برو تا یوسف بماند و راستی
و زلیخا از قصه بیرون رفت .

***
خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه جهان ، قصه پر زلیخاست و هر روز هزارها
پیرهن پاره می شود از پشت . اما زلیخایی باید، تا یوسف ، زندان را بر او برگزیند.و
قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود.
زلیخا برگرد!

عرفان نظرآهاری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 0:35  توسط حسین  | 

 

طرفه خراب آبادی است این سیاره زمین٬ که از آن دروازه هایی به سوی نامتناهی گشوده اند:بیت الله٬ حبل الله٬ کلام الله و... ثارالله.

اقمار منظومه شمس ایمان راببین! آنجا٬ در طواف بیت الله که حصن ولایت است و حرم امن لااله الاالله.

آنجا سایه بیت المعمور است و زمین و آسمان در این ناکجا آباد به هم می پیوندند، یعنی از آنجا فراتر از نسبتها، دروازه ای به عالم اطلاق گشوده است و ولی مطلق باید از این باب پای به عالم خاک گذارد، یعنی علی علیه السلام بایددر خانه کعبه متولد شود.

 

امام روح قبله و باطن بیت الله است،اما وااسفا که ظاهر گرایان از کعبه نیز تنها سنگهای آن را می پرستند.

طرفه خراب آبادی است این سیاره زمین... که در طواف شمس به سفری آسمانی می رود. هیچ از خود پرسیده ای که مقصد این سفر آسمانی کجاست؟زمین در طواف شمس است و شمس را نیر شمسی دیگر است که بر گرد آن طواف می کند و شمس شمس را نیز شمسی دیگر.

وهمه در طواف شمس عشق مشکات نخستین ولی مطلق.

آه ... دریافتم مقصد این سفر آسمانی تویی                          

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 0:20  توسط حسین  | 

 

 

از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد

خدا فرمود: خودت باید آنها را رها کنی

 

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد .

فرمود : لازم نیست ، روحش سالم است

جسم هم که موقت است .

 

گفتم : مرا خوشبخت کن ،

فرمود : "نعمت" از من خوشبخت شدن از تو .

 

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند

فرمود:رنج از دلبستگی های دنیایی جدا و

 به من نزدیک ترت می کند

 

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم

فرمود :برای این کار من به تو "زندگی" عطا کرده ام .

 

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد ،

من هم دیگران را دوست بدارم .

خدا فرمود:

 آها ، بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد !  

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 19:4  توسط حسین  |