تا امروز چند بار اشتباه کردم؟
ميدانم هيچ صندوقچهاي نيست كه بتوانم رازهايم را توي آن بگذارم
و درش را قفل كنم؛ چون تو همه قفلها را باز ميكني.
ميدانم هيچ جايي نيست كه بتوانم دفتر خاطراتم را آنجا پنهان كنم؛
چون تو تكتك كلمههاي دفتر خاطراتم را ميداني ...
حتي اگر تمام پنجرهها را ببندم، حتي اگر تمام پردهها را بكشم،
تو مرا باز هم ميبيني و ميداني كه نشستهام يا خوابيده
و ميداني كدام فكر روي كدام سلول ذهن من راه ميرود.
تو هر شب خوابهاي مرا تماشا ميكني،
آرزوهايم را ميشمري و خيالهايم را اندازه ميگيري.
تو ميداني امروز چند بار اشتباه كردهام
و چند بار شيطان از نزديكيهاي قلبم گذشته است
تو ميداني فردا چه شكلي است
و ميداني فردا چند نفر پا به اين دنيا خواهند گذاشت.
تو ميداني من چند شنبه خواهم مُرد
و ميداني آن روز هوا ابري است يا آفتابي.
تو سرنوشت تمام برگها را ميداني
و مسير حركت تمام بادها را.
و خبر داري كه هر كدام از قاصدكها
چه خبري را با خود به كجا خواهند برد.
تو مىدانى، تو بسيار مىدانى ...
خدايا ميخواستم برايت نامهاي بنويسم.
اما يادم آمد كه تو نامهام را پيش از آن كه نوشته باشم، خواندهاي.
پس منتظر ميمانم تا جوابم را فرشتهاي برايم بياورد ...
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جایِ او بودم؛
همان يک لحظه اول،
که اوّل ظلم را می ديدم از مخلوقِ بی وجدان؛
جهان را با همه زيبايی و زشتی،
به روی يکدِگر، ويرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،
چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛
ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
نه طاعت می پذيرفتم،
نه گوش از بهراستغفارِ اين بيدادگرها تيز کرده،
پاره پاره در کفِ زاهد نمايان،
تسبیح را صد دانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به عَرشِ کبريايی، با همه صبر خدايی،
تا که می ديدم عزيزِ نابجايی،
ناز بر يک ناروا کرده خواری می فروشد،
گردشِ اين چرخ را،
وارونه بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می دیدم مشوّش عارف و عامی،
زبرقِ فتنه ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش،
به جز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فکری،
در اين دنيای پُر افسانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جایِ او باشم؟
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل و فرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!
عجب صبری خدا دارد!