روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت ". مي آيد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست . گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.
اول از همه فرارسیدن ماه رحمت و ماه میهمانی حضرت حق را خدمت همه عزیزان تبریک عرض میکنم
واز خداوند متعال توفیق عبادت و درک شب قدر را برای همه شما خوبان آرزومندم .
اینم یه داستان به مناسبت فرارسیدن ماه مبارک رمضان برای اونایی که میخوان با خدا آشتی کنن.
در بنى اسرائيل عابدى بود كه دنبال كارهاى دنيا هيچ نمى رفت و دائم در عبادت بود، ابليس صدايى از دماغ خود در آورد كه ناگاه جنودش جمع شدند، به آنها گفت: چه كسى از شما فلان عابد را براى من مى فريبد؟ يكى از آنها گفت: من او را مى فريبم. ابليس پرسيد: از چه راه؟ گفت: از راه زنها. شيطان گفت: تو اهل او نيستى و اين مأموريت از تو ساخته نيست، او زنها را تجربه نكرده است. ديگرى گفت: من او را مى فريبم. پرسيد: از چه راه بر او داخل مى شوى؟ گفت: از راه شراب، گفت: او اهل اين كار نيست كه با اينها فريفته شود. سومى گفت: من او را فريب مى دهم، پرسيد: از چه راه؟ گفت: از راه عمل خير و عبادت! شيطان گفت: برو كه تو حريف اويى و مى توانى او را فريب دهي.
آن بچه شيطان به جايگاه عابد رفت و سجاده خود را پهن كرده، مشغول نماز شد. عابد استراحت مى كرد، شيطان استراحت نمى كرد. عابد مى خوابيد، شيطان نمى خوابيد و مدام نماز مى خواند، بطورى كه عابد عمل خود را كوچك دانست و خود را نسبت به او پست و حقير به حساب آورد و نزد او آمده، گفت: اى بنده خدا ! به چه چيزى قوت پيدا كرده اى و اينقدر نماز مى خوانى؟ او جواب نداد، سؤ ال سه مرتبه تكرار شد كه در مرتبه سوم شيطان گفت: اى بنده خدا ! من گناهى كرده ام و از آن نادم و پشيمان شده ام؛ يعنى توبه كرده ام، حال هرگاه ياد آن گناه مى افتم به نماز قوت و نيرو پيدا مى كنم.
عابد گفت: آن گناه را به من هم نشان بده تا من نيز آن را مرتكب شوم و توبه كنم كه هر گاه ياد آن افتادم، بر نماز قوت پيدا كنم. شيطان گفت: برو در شهر فلان زن فاحشه را پيدا كن و دو درهم به او بده و با او زنا كن. عابد گفت: دو درهم از كجا بياورم؟ شيطان گفت: از زير سجاده من بردار. عابد دو درهم را برداشت و راهى شهر شد.
عابد با همان لباس عبادت در كوچه هاى شهر سراغ خانه آن زن زناكار را مى گرفت. مردم خيال مى كردند براى موعظه آن زن آمده است، خانه اش را نشان عابد دادند. عابد به خانه زن كه رسيد، مطلب خود را اظهار نمود. آن زن گفت: تو به هيئت و شكلى نزد من آمده اى كه هيچ كس با اين وضع نزد من نيامده است، جريان آمدنت را برايم بگو، من در اختيار تو هستم.
عابد جريان خود را تعريف نمود. آن زن گفت: اى بنده خدا ! گناه نكردن از توبه كردن آسانتر است. وانگهى از كجا معلوم كه تو توفيق توبه را پيدا كنى، برو، آن كه تو را به اين كار راهنمايى كرده شيطان است. عابد بدون آن كه مرتكب گناهى شود برگشت و آن زن همان شب از دنيا رفت، صبح كه شد مردم ديدند كه بر در خانه اش نوشته كه بر جنازه فلان زن حاضر شويد كه اهل بهشت است!
مردم در شك بودند و سه روز از تشييع خوددارى كردند، تا خدا وحى فرستاد به سوى پيامبرى از پيامبرانش كه برو بر فلان زن نماز بگزار و امر كن مردم را كه بر وى نماز گزارند. به درستى كه من او را آمرزيده ام، و بهشت را بر او واجب گردانيدم؛ زيرا كه او فلان بنده مرا از گناه و معصيت بازداشت..

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.
خدا گفت:چیزی بگو!
گنجشک گفت: خسته ام.
خدا گفت: از چه؟
گنجشک گفت:تنهایی،بی همدمی.کسی تا به خاطرش بپری،بخوانی، او را داشته باشی.
خدا گفت: مگر مرا نداری؟
گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .
خدا گفت:آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟
گنجشک سکوت کرد . بغض به به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.
خدا گفت : آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟!چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.
چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم؟
گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .
خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !
گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود.
گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود .
(به عشق سعید عزیزم)
قرار است از او بنويسم؛ او كه شايد آشناى خيلىها باشد و همين آشنايى، كار را سخت مىكند. بايد گشت و گشت تا فهميد؛ فهميد كه واقعاً چطور او كه «ممكن است نتواند تاريكى را از بين ببرد، ولى با همين روشنايى كوچك، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان مىدهد»، آن قدر اوج بگيرد كه نه تنها هنرمند، كه استاد هنر شود؛ زيرا «هنر آن است كه بى هياهوهاى سياسى و خودنمايىهاى شيطانى، براى خدا به جهاد برخيزد و خود را فداى هدف كند؛ نه هوا و اين، هنر مردان خداست».
اين سردار پرافتخار اسلام هر از چند گاهى، يك وقت با دل سپيد كاغذ، درد دل مىكرد و تكههاى وجودش را كف دست آن مىگذاشت و همين مىتواند
الهامبخش باشد. آنچه از اين پس داخل گيومه مىآيد، از زبان يا قلم شهيد است.

«ماه رمضان بود؛ روزى يك تومان به من مىدادند تا نان براى افطار بخرم. بعد از ظهر، در مسجد، فقيرى به من مراجعه كرد؛ از فقر خود گفت و من تنها سكهام را به او دادم و موقع افطار، بدون نان به خانه برگشتم. كتك مفصلى خوردم و نگفتم كه پول را به فقير دادهام؛ نمىخواستم حتى در غياب او، منتى بر سرش بگذارم».
***
«شبى تاريك، هنگام بازگشت، در ميان برف زمستان، فقيرى را ديدم كه در سرما مىلرزيد؛ نمىتوانستم براى او جاى گرمى تهيه كنم. تصميم گرفتم كه همه شب را مثل آن فقير در سرما بلرزم و از رختخواب محروم باشم. اين چنين كردم و تا صبح از سرما لرزيدم و به سختى مريض شدم؛ چه مريضى لذتبخشى بود»!
***