چون روز رستاخيز رسد، در پل صراط و ترازوگاه، نامه اي از سوي حق رسد كه اي بنده من تو را رايگان بيافريدم، صورت زيبا بنگاشتم، قد و بالایت بر كشيدم، كودك بودي و منت راه نمودم از ميان خون شير بهر تو بيرون آوردم، پدر و مادر بهر تو مهربان كردم، ايشان را به پرورش تو وا داشتم، و از باد و آب و آتش نگاه داشتم، از كودكي به جواني و از جواني به پيري رسانيدم، تو را به فهم و فرهنگ بياراستم و به دانش و هنر بپيراستم، اي بنده من، من كه با تو اين همه نيكويي ها كردم، تو براي ما چه كردي؟
چه گناه ها كه نكردي؟ چه نيكي ها كه به جاي نياوردي؟ آيا هرگز در راه ما پولي به نيازمندي دادي؟ یا سگي تشنه از بهر ما آب دادي؟
بنده من كردي آن چه نبايد مي كردي، و مرا شرم آيد كه با تو آن كنم كه سزاي آني.
من با تو آن كنم كه خود شايسته آنم ، رو كه تو را آمرزيدم تا بداني كه من منم و تو تويي.
اي عبد بدان كه گدايي كه نزد پادشاهي رود به او نگويند چه آوردي؟به او گويند چه خواهي؟
خدا چگونه ننوازد كه اكرم اكرمين است و چه گونه نيامرزد كه ارحم الراحمين است؟
از مناجاتنامه خواجه عبد الله انصاري