دلهای مشتاقان در انتظار مقدم کسی میتپد که شمع وجودش، محفل آرای بزم وجود است و دریای جودش ، روح بخش هر موجود،که:
"بیمنه رزق الوری و بوجوده ثبتت الارض و السماء"

ای کاش در نوایم نای تو را ببینم
ای کاش در قنوتم روی تو را ببینم
ای کاش در نوایم در هر دعای عهدی
با هر نفس کشیدن آه تو را ببینم
ای کاش در نوای قرآن صبحگاهی
با هر نسیم رحمان نام تو را ببینم
ای کاش در دعایم همواره با تو باشم
راه تو را بجویم مهر تو را ببینم
ای کاش در طریق زیبای انتظارت
پا در رکاب باشم دست تو را ببینم
ای کاش در صفا و مروه به جستجویت
از شوق روی ماهت سعی تو را ببینم
ای کاش زنده باشم تا از سفر بیائی
چشمان خود بشویم نور تو را ببینم
کلام آخر...
آقای عزیزتر از جانم، چرا جواب فریادهای ساکتم را نمی دهی؟! بیا مولایم... بیا که دلم خیلی تنگ نجوای گام هایت است...
بیا حجة ابن الحسن ...بیا مولایم...!![]()
یا رب الکرسی الرفیع
چگونه به تو برسم؟

نامت را که می برم، غرق نور می شوم...غرق شعور...غرق عشق...
مست می شوم . می پرم تا بیکران تو...
با ذکر نامت آرام می شوم...
لیلا ی بی تای من!
من نه زاهدم... نه عارف ... نه عابد شب زنده دار
اما مجنون توام، که گاه از فرط دلتنگی و گاه از شدت اشتیاق تب می کنم.
بی مثال من!
می دانم از این رگ پر تپش نشسته بر گردن نزدیکتری به من...
تو به من از من نزدیکتری
امان ! از هجوم گاه و بیگاه دلتنگی که بر زخم دلم نمک می پاشد...
دیگر دلم برای خودم تنگ نمیشود...
دلم برای تو تنگ می شود...
نه گاهی، که همیشه ... هر لحظه...هر نفس
دلتنگی ها آرامشم را به یغما می برند اما...
اما تا تو فاصله ای نمانده است...
می دانم از اول هم فاصله ای نبود.
این روح عاصی و کوچک من است که گنجایش بزرگی ترا نداشت
و نوای جدایی سر می دهد...
امان ! از من، مخلوق فراموشکارو نسیانگر،
که ظرف دل را وسیعتر و عمیقتر نکرد.
هدف اقیانوس بود و در حد پیاله ماند و حقیر...و لطف بیکران تو را که از وجودش سر ریز می کرد ، ندید...
اما خدا ی مهربان ایمان دارم این روز ها و شبها غنیمتی است برای من.
می خواهم آنقدر ترا در خودم تکرار کنم ، تا لبریز شوم از تو...
و آن قدر در هوای تو نفس می کشم که باز دمم همه جا را از عطر تو آکنده کند.
تمام آیینه ها را با اشک تطهیر می کنم، تا شاهد تجلی لبخند تو باشم.
به احدیتت سوگند، از کثرت اندوه خسته ام...شادی با تو بودن را می خواهم.
به صمدیتت قسم، نیازمند ناز نگاه توام...کی به گوشه ی چشمی می نوازی ام؟
با تو زخم نیست...غربت نیست...با تو درد جایی ندارد... با تو شادی معنا پیدا می کند...
با تو عشق پادشاه عالمیان است.
با تو همه ی میخانه ها ی ملکوت، عاشقان را با جرعه ای اشتیاق هشیار ابدی می کنند.
رحیما! با تو می توان تا منتهی الیه آفرینش پر کشید.
با تو می توان تا بینهایت را به نظاره نشست.
با تو میتوان خورشید را به خانه آورد.
با تو عشق بانگ ادعونی سر می دهد.
با تو... با تو می توان تمام قطرات باران را در دل دریا جستجو کرد.
با تو عروج خواهم کرد خوب من....تا وادی عشق ....
من در مسیر تو کودکترین مسافر زمینم
کودکی که پا برهنه به سمت تو می دود....می افتد و باز بر می خیزد.
و هر لحظه با خود نجوا می کند:
عاقبت خواهی رسید ای دل دیوانه ام
عاقبت خواهی رسید.

سلام
بالاخره موعد دیدار رسید و خیلی زود گذشت
تازه حالا میفهمم "تمر مر السحاب" که میگن یعنی چی!
خیلی زیبا بود، خیلی ...
آنقدر که زبان از وصف آن عاجز است.
خدا کنه بتونم به اون عهدی که با خدا بستم تا ابد پایبند بمونم.
به یاد همه شما عزیزان هم طواف کردم ، نماز خوندم و طلب عاقبت به خیری نمودم.
امیدوارم که یه روزی بتونیم طعم دوستی با خدا و عشق واقعی را بچشیم
یا علی...