تبليغاتX
خدا همین نزدیکی است

وقتی دلم کنار ضریحت نوا گرفت

انگار کسی گفت که این دل شفا گرفت

قدری نداشت این دل آلوده ام ولی

با گوشه نگاه تو آقا بها گرفت

روزی که در میان صحن و سرای خدای عشق

درس ادب ز محضر ربٌ وفا گرفت

با سجده ای به سوی ضریح مطهرش

دیدم تمام حاجت خود از خدا گرفت

آنجا کنار کعبه شش گوشه یاد کرد

از آن کریم که هدیه ازو کربلا گرفت

آنگاه بغض رسوب کرده میان گلو شکست

وقتی نشان ز قبر خاکی آن دلربا گرفت


پی نوشت:

-من خیلی بی لیاقتم یه عمره دارم گریه میکنم ولی هنوز...

-از همه رفقا که تو این مدت به من لطف داشتن و برام دعا کردن ممنونم.

-بیاد همه شما عزیزان، تو حرم امام علی و امام حسین و حضرت ابوالفضل علیهم السلام نماز و زیارت نامه خوندم(اگه خدا قبول کنه) ، اینم سوغاتی.

-از خدا میخوام که این سفر نصیب و روزی همه شما عزیزان بشه.

-شعر بالا هم از خودمه ، از دوستان شاعر معذرت خواهی میکنم که به آستان شعر بی ادبی میکنم،به بزرگی خودتون ببخشید،دله دیگه حرف حالیش نمیشه هی میگه میخوام شعر را خودم بگم..

خیلی دوست دارم نظرتون و انتقادتون نسبت به شعرم را بدونم مطمئنا خیلی بهم کمک میکنه.

یا حسین

 

  

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 12:52  توسط حسین  | 

چشمم به را مانده خونین جگر شدم 

من رابکش که از غم تو محتضر شدم

از آن زمان که بوسه زدم بر ضریحتان 

دیوانه تو بودم و دیوانه تر شدم

 

بارو بندیلش را بسته بود، دلش از زمونه خیلی گرفته بود، اینا از نگاش، از طرز صحبت کردنش ،از بغض توی گلوش  میشد فهمید، میگفت می ترسم این بار هم قبولم نکنه!

گفت :ولی میخوام برم

گفت :دیگه کم آوردم ،

گفت :نمی دونم به کجا ختم میشه ولی می دونم به هرکجا برسه بهتر از اینه که دیگه تو این لجنزار بمونم .

می گفت: تو زندگیم چیزی نداشتم و ندارم که در حد و اندازش باشه ،نمی دونم آیا این جون ناقابل می تونه هدیه ای باشه در مقابل این همه لطف او یا نه؟!از این می ترسید که نکنه بعد یه عمری عاشقی، بعد یه عمری درخونش بودن، به خاطر بی معرفتی هاش ردش کنه.

خیلی قشنگ بود ،از دنیایی حرف می زد که زیاد برام غریبه نبود،

نمی دونستم چرا عاشق شده ؟! خیلی دوست داشتم بیشتر برام بگه اما بغض بدجوری گلوش را فشار میداد.

رفاقت چندین سالمون باعث شده بود بتونم راحتتر ازش سوال کنم.

پرسیدم چرا اینقدر عوض شدی؟

بدجوری سوختی؟

اصلا چرا عاشق شدی؟

انتظار جوابی طولانی را داشتم اما جوابم یه کلمه بیشتر نبود :" یک نگاه ار سمت لیلی"

نتونستم منظورش را کامل بفهمم اما میدونستم جواب همینه و بس.

خیلی دوست داشتم بدونم تو دلش چی می گذره؟

بغض توی گلوش ترکید،اشک روی گونه هاش لغزید ، سرشا بلند کرد آروم گفت:

خداحافظ رفیق...

برا برگشتنم دعا نکن...

گفتم کجا؟ گفتا به خون.

گفتم چرا؟ گفتا  جنون.

گفتم که کی؟ گفتا کنون.

گفتم نرو ، خندید و رفت...


پی نوشت:

۱. اگه خدا بخواد راهی ام به دیار عاشقان، کربلای حسین علیه السلام.

۲. شما را به خدا قسم میدم کسی برا برگشتنم دعا نکنه هرکی میخواد برام دعا کنه ، دعا کنه که حاجتم را بگیرم و برا همیشه موندگار بشم.

یه عمره دارم میخونم:

           آخر یه روز حاجتما ازت میگیرم            میام تو بین الحرمین برات می میرم

۳. این همون هدیه ای که از کریم اهل بیت علیهم السلام در روز ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام گرفتم.

۴. قول میدم که تک تک شما را دعا کنم و یه نماز تو حرم ارباب ،هدیه من به همه شما.

۵. شاید این آخرین پستم باشه (ان شا الله )

یا علی مدد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 14:35  توسط حسین  |