تبليغاتX
خدا همین نزدیکی است

 

نقل شده که یه روز شیخ جعفر شوشتری(ره) در ماه مبارک رمضان بالای منبر گفت:

بوی سوختن میاد،

همه مردم با این حرف شیخ سراسیمه از جا پاشدند و  دنبال سوختگی گشتند در حالی که

سوختنی در کار نبود!

بعد از مدتی شیخ گفت من شیخ جعغر امروز به شما گفتم بوی سوختن میاد ، همه شما هم باور

کردید، اما چگونه است که سخن  صد و بیست و چهار هزار پیامبر( که راستگوترین مردم عصر خود

بوده اند) را در موردعذاب و عقاب خدا باور ندارید...

***

چرا نمی خوایم باور کنیم که دیگه فرصتی نمونده؟

تا حالا شده یه بار یه سخن از یه معصوم بشنویم و توش تردید نکنیم و بدون چون و چرا قبولش کنیم؟

چرا نمی خوایم باور کنیم که خدا وجود داره؟؟!!

خدا رحمت کنه آیت الله مجتهدی را ، می فرمودند که به حضرت عباس خدا وجود داره!!

و حضرت آیت الله امجد حفظه الله تعالی می فرمایند:

"بزرگترین حرف بنده این است که خدا هست"

پی نوشت:

- از امروز روز شماری شروع شد

۳۱روز تا...

- این روزا بیشتر از همیشه محتاج دعای خیر شما هستم ، دعام کنید.

یا علی مدد..

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 23:0  توسط حسین  | 

 

گل فکر بی قراری بلبل نمی کند                            بلبل بدون گل سخنش گل نمی کند

عاشق به جرم عشق به بالای دار رفت                   آری کسی ز عشق تنزل نمی کند 

سوغات مرد عشق بجز درد هیچ نیست                       باید بمیرد آنکه تحمل نمیکند      

       بر در چه می زنید دری وا نمی شود                      من گشته ام نگرد که پیدا نمی شود    

   دریا دلم چگونه به یک قطره دل دهم                          یک قطره آب مانده که دریا نمیشود  

   لیلا یکی درست بگویم خدا یکی                     هر کس به یک کرشمه که لیلا نمی شود   

 حق با تو بود گر به دلت مهر من نبود                     یوسف که پای بند زلیخا نمی شود  

  او سیب خواست تو دیگر بگو چرا                              آدم که خام خواهش حوا نمی شود

من گشته ام تمام جهان را عزیز من                       هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود

***

بعد از تو هیچ کس جای خالی ات را برای من پر نکرد...

فکر میکردم میتونم همیشه عاشقت بمونم ولی گذشت زمان همه چیز را عوض کرد..

الآن ۴ساله ، آره دقیقا ۴ ساله که اسم منا از قنوت نمازت حذف کردی!!

نمی دونم اونروزی که میای من باشم یا نه ...

اگه نبودم یادت باشه که سر مزارم یه شاخه گل  به یاد شاخه گل های دوران آشنایی بذاری...

ولی  

دوستی آن است که بلبل به رخ گل میکند            صدجفا از خوار می بیند تحمل میکند

 ...

یا مهدی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 20:34  توسط حسین  | 

 

 

قطار می رود...

               تو می روی...

                        تمام ایستگاه می رود...

 

و من چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام

***

- امروز سحر یه شعر گفتم ، دوست داشتم اونا واسه این پست میذاشتم اما گفتم روش کار کنم تا بعد...

- به قول یه عزیزی "شرط دل دادن دل گرفتن است، وگرنه یکی بیدل می ماند و دیگری دودل"

یادت باشه تا از کسی دل نگرفتی بش دل ندی!!!

- آخ که چقدر دور شدم... یکی به من راه را نشون بده...

- چقدر تو مهربونی!!! و چقدر من نامهربونم....

....

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 13:52  توسط حسین  | 

 

زیبا سلام

خیلی وقته که دیگه احوالی از ما نمی پرسی!!

اصلا نمی گی یه عاشقی بود که یه روز بهت میگفت دوست داره!!

خیلی وقته که دیگه حتی جواب سلام ما را هم نمی دی!!

تو که میدونی من بدون تو می میرم...

پس چرا کم محلم می کنی؟!!

البته حق هم داری...

حق داری، بگی برو از جلوی چشمام

حق داری، اگه بگی من تو رو نمی خوام

حق داری، اگه تو غمهام بذاری تنهام

حق داری...

زیبا فرصتی دیگر...

شاید اینبار جبران کنم...

 راستی خیلی دلم برات تنگه ، میخوام بیام

ولی اینبار دیگه میخوام تا همیشه پیشت بمونم

         یا چشم بپوش از من و از خویش برانم                 یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

زیبا میخوام اعتراف کنم

اعترافی که خیلی ها بخاطرش منا کوچیک فرض میکنن ،

اما من تو را میشناسم و تو من را

میخوام حرف آخرم را بت بزنم

زیبا من دیگه کم آوردم ، قرارمون این نبود...

قرار نبود جداییمون  انقدر طول بکشه...

    اصلا تقصیر منه

         ای دل نگفتمت مرو از راه عاشقی       رفتی بسوز کاین همه آتش سزای توست

  ...

پی نوشت:

-بعضی وقتا یه بهونه کوچیک کافیه تا آدم مثل یه بچه در مقابل مادرش به زانو بیفته و زار بزنه..

- این تیکه کلام  را از مداد سفید اقتباس کردم

- حال یه دیوونه را کسی نمی دونه جز یه دیوونه

یا علی...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 14:26  توسط حسین  | 

 ...

از بد بتر اگر هست

این است

            اینکه باشی

در چاه نابردار ، تنها

زندانی زلیخا

چوب حراج خوردۀ بازار برده ها

البته بی که یوسف باشی!

...

پس بهتر است درز بگیری

این پاره پوره پیرهن

                      بی بو و خاصیت را

که چشم هیچ چشم به راهی را

                                    روشن نمی کند

*** 

در زلف تو بند بود، داد دل ما

در بند کمند بود ، داد دل ما

ای داد به داد دل ما کس نرسید

از بس که بلند بود، داد دل ما

***

پی نوشت:

- آدمیزاد رفتنیه ، ولی خیلی چیزها را میتونه بعد خودش جا بذاره مثل یک شعر یا یک جمله یا یک...

(خدا رحمتت کنه قیصر)

- هر چی بیشتر جلو میرم خدا را بزرگتر می بینم

- یک دقیقه زندگی با یقین به ز یک عمر زندگی با تردید...

- یه سری جاهاست که آدم واقعا احساس میکنه که هیچ چیزی از خودش نداره ، اونجاست که نقش توسل مشخص میشه...

-  خیلی محتاجت شدم..

التماس دعای حسابی...

یا علی....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 14:25  توسط حسین  |