
اگه باغ دل پر از جوونه شد
اگه حرفای من عاشقونه شد
اگه دفتر قصیده های دل
یه دفعه پر از غزل ترونه شد
واسه اینه که دلم دربدره
واسه اینه که نگات دل می بره
*
اگه عمریه که من دربدرم
اگه وا شده بازم بال و پرم
اگه که به شوق گلدستة نور
افتاده هوای پرواز به سرم
واسة اینه که دل نیست تو دلم
که باشم منم کبوتر حرم
*
اگه شعله می زنه به جون من
آتیش عشق تو ! مهربون من
اگه با دیدن یک گوشه نگات
ناخودآگاه بند میاد زبون من
تو شب غم آخه مهتاب منی
توی دنیا تنها ارباب منی
*
اگه عشق تو بی خونهم می کنه
اگه همرنگ جنونم می کنه
اگه شوق دیدن صحن و سرات
اگه کربلات دیوونهم می کنه
آخه تنها عشق تو برام بسه
بسکه آسمونی و مقدّسه
*
وقتی که عشق تو اعجاز می کنه
منو دیوونة پرواز می کنه
وقتی که یه گوشة نگاه تو
حتی بال سوخته رو باز می کنه
من چرا آروم بگیرم یا حسین
من چرا برات نمیرم یا حسین
*
این شبا که دیدنیه حال من
بوی آسمون گرفته بال من
می دونم منو تا معراج حرم
می بره این اشکای زلال من
دلم از اشک غمت توشه داره
آرزوی قبر شش گوشه داره
*
سحر و صفای صحن خلوتش
شمیم آسمونی تربتش
رواقای سرتاسر آینه پوش
شب جمعه و ضریح حضرتش
یاد اون پنجره فولادش به خیر
صبح روشن حرم یادش به خیر
*
شب من پر شده از شمیم صبح
رفته باز دلم با یاکریم صبح
ببینه پرچم سرخ حرمو
که رهاست روی پر نسیم صبح
دیدنیه شکوه گنبد تو
به خدا بهشتمه مرقد تو
*
هوای حرم که دلفریب می شه
هر دلی شیدا و بی شکیب می شه
کی می شه نصیب من زیارتت
وقتی صحنت پر بوی سیب می شه
آخرش منم فدات می شم حسین
زائر کرب و بلات می شم حسین
*
کاش با اسمت دلمو تکون بدی
یا بیای به قلب مرده جون بدی
کاش یه شب برای دل گرمی به ما
آقاجون یه گوشه چشم نشون بدی
کی میشه قسمت من کنی حسین
جون دادن میون بین الحرمین
*
قسمت می دم با اشک و التماس
قسمت می دم به غنچه های یاس
آقا جون با اینکه رو سیاهمو
نبودم نوکری که دلت می خواس
دستمو رها نکن تو مشکلات
به خدا تویی سفینه النجات
***
زیبا سلام
زیبا لحظه دیدار نزدیک است و باز من دیوانه ام مستم و باز می لرزد دلم دستم وباز گویی در جهان دیگری هستم
دفعه آخری که رفته بودم (اربعین) به خودم گفتم که دیگه نمیرم تا یکی دو سال بگذره
گفته بودم میخوام از غم دوری بسوزم
اما مثه اینکه ما مرد جدایی نبودیم و نتونستیم طاقت بیاریم
یعقوب صبر داشت و دوری کشیده بود چون نیستم صبور چرا امتحان دهم
زیبا دیگه طاقتم سر اومد ، گفتی به منا ، اما من قبول نکردم ، فکر میکردم میتونم ...
اندکی صبر وصال نزدیک است
پی نوشت:
- شاید قسمت باشه این دفعه دیگه یه شب جمعه ی بین الحرمین را درک کنم ، شب جمعه اول ماه مبارک ، ان شاء الحسین
ببخشید که فرصت نکردم بیام خداحافظی و حلالیت بطلبم ولی مطمئن باشید که به یاد همه شما هستم و دعاگویتان...
- اینم حرف دلمه : دوستت دارم و تاوان آن هرچه که باشد باشد(![]()
)
یا حسین... ![]()
![]()

یه وقت فکر میکنی که دیگه تو زندگی همه چیز داری
یا بهتر بگم فکر میکنی دیگه چیزی کم نداری
احساس میکنی که خوشبخت ترین آدم روی زمینی
فکر میکنی دیگه نیازی به کسی نداری
فکر میکنی یه کسی هست برات که میتونه جای خالی نداشته هات را پر کنه
خوشحالی...
شاید اگه انسان انسان نبود و نسیان نداشت هیچ وقت یادش نمی رفت که همه کس و کارش خداست
هرچی هم میخواد باید از او بخواد
ولی حیف که خیلی وقته فراموشمون شده که باید مسیر رفت را یه بار دیگه برگردیم
نمیدونم ، چرا دوست دارم اینجا بمونم ،
شاید خاطرات خوش گذشته را یادم رفته
شاید یادم رفته که قبلا باهم چه صفایی میکردیم و اون بالا چه عشقی بود
شاید دل اسیر یه مشت خاک شده
نمیدونم...
وقتی دل آدم میگیره دیگه ادبیات و منطق حالیش نیست
(راستی مگه نگفتن حرفی که از دل بیاد به دل میشینه
پس چرا میگی این چه نوشته ایه که سر و ته نداره؟؟؟!!!!)
فقط میخواد بنویسه ، حالا اینکه چرت و پرت از کار در میاد ، خوب بیاد
اصلا مگه این دنیا غیر از اینه؟؟؟؟
آخدا دلم برات تنگ شده ، بیچاره منی که این همه سال عمرم نتونستم واسه یه بار هم که شده یه شب دلم را در اختیار خودت قرار بدم و ...
هرچی سرم بیاد مستحقم...
آخرش میخوای جه کنی با من؟؟؟
ولی حرف آخرم اینه که خدایا خودت را بامن مقایسه نکن
أنتُ أنت و أنا أنا
و ناگهان چه زود دیر میشود...
یا هو...
هوس تنهایی کرده ام. جای خلوتی می خواهم و صدای او را که دائم بگوید : «دوستت دارم ،
دوستت دارم، دوست دارم» و من با صداش در خودم غرق شوم و بغض کنم و آرام گریه کنم
تا کلافه شوم و بگویم : «بس است دیگر ! بگو دوستت ندارم. بگو از تو متنفّرم ، بگو برو گم شو!»
و من از شنیدن آن ها سبک شوم و بخندم و کیف کنم تا کرخ شوم و دوباره هوس کنم آن صدا از
پشت پنجره باز با ناز و خنده سرک بکشد و آهسته بگوید:« هر چه گفتم دروغ بود. دوستت دارم،
دوستت دارم.»
و من دوباره سنگین بشوم و کیف کنم و فرو بروم و گریه ام بگیرد و دوباره بازی شروع بشود
و من التماس اش کنم که بگوید دوستت ندارم و او بگوید :« چون تو می خواهی می گویم
دوستت ندارم. بس که عاشقت هستم می گویم از تو متنفّرم تا بخندی.» و بعد بپرسد:
«حالا راضی شدی؟ سبک شدی؟»
و من بگویم:« نه، رفتن ات، آمدن ات، خنده ات، گریه ات، آشتی ات، قهرت ، عشق ات،
نفرت ات ، دوری ات ، نزدیکی ات ، وصال ات ، فراق ات ، صدات ، سکوت ات ، یادت ،
فراموشی ات ، مهرت ، کینه ات ، خواندن ات ، نخواندن ات و اصلن بودن ات و نبودن ات
سنگین است ، سنگین است ، سنگین است.
بگویم :«اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده است دیگر نمی توان آن را پاک
کرد یا فراموش کرد. اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند.»
پی نوشت:
- واسه اولین باره یه همچین متنی میذارم، تو وبلاگ مداد سفید خوندمش، ازش خوشم اومد(اصل متن مال مصطفی مستوره)
- با یه کم تــأخیر عید همتون مبارک ان شاالله امام زمانی باشیم و امام زمانی باقی بمونیم
- وارد یه مرحله جدید از زندگیم شدم ، وارد مرحله ای که خیلی سخت تر از مراحل قبلیه ، کار ، اجتماع، زندگی و... هزار جور امتحان میشم ، دعا کنید نمره پاسی بگیرم.
- راستی یه سوال، امام زمان وجود داره؟ پس چرا ما باش کاری نداریم؟ چرا نمی بینیمش؟ چرا باقی مردم را میبینیم؟ اگه هست چرا تا حالا یه بار باش درد دل نکردیم؟ فکر کنم نباشه!!!
شایدم تو دل ما نباشه...
یا علی