
پدرم گفته بود می آیی
شک نکردم ، خودت قضاوت کن!
بیا مرا که سال ها
منتظرت بوده ام هدایت کن
دل من شور می زند آخر
که مبادا دلت ز من تنگ است
درد دل هم نمی کنی با من
لطف کن!
لا اقل نصیحت کن!
پدرم گفته بود بعد از من
تو نگهبان باغ ها هستی
باید این سیب ها به او برسند
منتظر باش!
خوب دقت کن!
در بهاری که می رسد از راه
آخرین مرد می رسد ناگاه
نوگلم منتظر بمان این جا!
جای من با امام بیعت کن!
بی نوشت:
- خیلی دلم گرفته بود گفتم برا آقام بنویسم
- واقعا ما امام زمانمون را اصلا دوس نداریما
به خدا اگه انقد که منتظر کسایی هستیم که دوسشون داریم منتظر امام زمان بودیم امام زمونمون را می دیدیم
- خیلی وقت بود که ننوشته بودم ، آدمی که متأهل میشه دیگه فرصت خیلی کارا را نداره
- برا همه جوونا دعا کنید
- یا صاحب الزمان همه امید ما به شماست، خودت میدونی چی میخوام...
یا مهدی...
بعضی چیزهای کوچک هستند که باعث عقبگرد چیزهای بزرگ میشوند
پس می شود غیبتی کوچک باعث عقبگرد انسانی شود که از جهان
هستی بزرگتر است.
بعضی چیزهای کوچک هستند که باعث نابودی چیزهای بزرگ میشوند
***
گفتمش اینقدر آزار دل زار مکن
گفت اگر یار منی شکوه ز آزار مکن
گفتم از درد دل خویش به جانم چه کنم
گفت تا جان بودت درد دل اظهار مکن
-دیگه کم کم بساط مهمونی خدا هم داره جمع میشه
-من که خیلی مهمون بدی بودم ، آبروی خودم که هیج آبروی صابخونه
را هم بردم
-نمی دونم تا مهمونی بعدی هستم یا نه...
التماس دعا
یا علی
مولاي من ! من همان کودکم که تو پرورده اي و بزرگش کرده اي !
من همان نادانم که تو آموزشش داده اي و دانايي اش بخشيده اي !
من همان گمراهم که تو به راهش آورده اي و هدايتش کرده اي !
من همان پست بي مقدارم که تو از زمين بلندش کرده اي و رفعتش بخشيده اي !
من همان ترسوي بيم آکنده ام که تو امانش داده اي و خاطرش را آسوده کرده اي !
من همان گرسنه ام که تو سيرش ساخته اي !
من همان تشنه ام که تو آبش داده اي !
من همان برهنه ام که تو لباسش پوشانده اي !
من همان فقيرم که تو غنايش بخشيده اي !
من همان ضعيفم که تو قوت و قدرتش داده اي !
من همان ذليلم که تو عزيزش کرده اي !
من همان بيمارم که تو شفايش بخشيده اي !
من همان گدايم که تو کرامتش کرده اي !
من همان گنهکارم که تو گناهانش را پوشانده اي !
من همان ضعيف مظلومم که تو به ياريش شتافته اي !
من همان رانده درمانده ام که تو منزل و ماوايش داده اي !
خداي من ! من همانم که در خلوت از تو شرم نکرد و پيش ديگران نيز در انديشه تو نبود !
منم آن درگير ماجراهاي سترگ !
من همانم که به سرور خود جسارت کرده است و بر مهتر خود دليري ورزيذه است !
من همانم که جبار آسمان را نا فرماني کرده است !
من همانم که زمينه معصيت خداوند جليل را فراهم کردم .
من همانم که در گناه از ديگران پيشي گرفتم .
من همانم که تو پرده بر زشتي رفتارم افکندي و من شرم نکردم و همچنان گناه کردم و معصيت را از حد گذراندم .
من همانم که تو وقتي مرا از چشم خود انداختي و نظر عنايتت را برداشتي ، اعتنا نکردم .
تو آن قدر با صبوريت مهلتم دادي و با پرده اغماضت ، گناهانم را پوشاندي که گمان کردم از ديدن من پرهيز مي کني و از عقوبت گناهانم اجتناب مي ورزي ؛
انگار تو شرمسار مني ...
خدای من قصد من به هنگام ارتکاب گناه ، نافرمانی تو نبوده است
نمی خواسته ام منکر خدایی تو باشم
نمی خواسته ام فرمان تو را سبک بشمارم و زیر پا بگذارم
نه ! هرگز چنین نبود.
بلکه این نفس من بود که مرا می فریفت و این هوس بود که بر من چیره می شد
و این بخت بد بود که به یاری می شتافت
و این پرده پوشی تو بود که مرا مغرور می کرد.
چنین می شد که پای پرهیزم می لغزید و به وادی گناه می افتادم و معصیت تو را مرتکب می شدم.
اما اکنون چه کسی می تواند مرا از عذاب برهاند؟
فردا چه کسی می تواند از دست دشمنان خلاصم کند؟
پس وای بر من ! وای بر رسوایی ام ! وای بر آنچه در نامه اعمالم ثبت کرده ای!
برگرفته از دعای ابوحمزه ـ شکوای سبز از مهدی شجاعی

اگه باغ دل پر از جوونه شد
اگه حرفای من عاشقونه شد
اگه دفتر قصیده های دل
یه دفعه پر از غزل ترونه شد
واسه اینه که دلم دربدره
واسه اینه که نگات دل می بره
*
اگه عمریه که من دربدرم
اگه وا شده بازم بال و پرم
اگه که به شوق گلدستة نور
افتاده هوای پرواز به سرم
واسة اینه که دل نیست تو دلم
که باشم منم کبوتر حرم
*
اگه شعله می زنه به جون من
آتیش عشق تو ! مهربون من
اگه با دیدن یک گوشه نگات
ناخودآگاه بند میاد زبون من
تو شب غم آخه مهتاب منی
توی دنیا تنها ارباب منی
*
اگه عشق تو بی خونهم می کنه
اگه همرنگ جنونم می کنه
اگه شوق دیدن صحن و سرات
اگه کربلات دیوونهم می کنه
آخه تنها عشق تو برام بسه
بسکه آسمونی و مقدّسه
*
وقتی که عشق تو اعجاز می کنه
منو دیوونة پرواز می کنه
وقتی که یه گوشة نگاه تو
حتی بال سوخته رو باز می کنه
من چرا آروم بگیرم یا حسین
من چرا برات نمیرم یا حسین
*
این شبا که دیدنیه حال من
بوی آسمون گرفته بال من
می دونم منو تا معراج حرم
می بره این اشکای زلال من
دلم از اشک غمت توشه داره
آرزوی قبر شش گوشه داره
*
سحر و صفای صحن خلوتش
شمیم آسمونی تربتش
رواقای سرتاسر آینه پوش
شب جمعه و ضریح حضرتش
یاد اون پنجره فولادش به خیر
صبح روشن حرم یادش به خیر
*
شب من پر شده از شمیم صبح
رفته باز دلم با یاکریم صبح
ببینه پرچم سرخ حرمو
که رهاست روی پر نسیم صبح
دیدنیه شکوه گنبد تو
به خدا بهشتمه مرقد تو
*
هوای حرم که دلفریب می شه
هر دلی شیدا و بی شکیب می شه
کی می شه نصیب من زیارتت
وقتی صحنت پر بوی سیب می شه
آخرش منم فدات می شم حسین
زائر کرب و بلات می شم حسین
*
کاش با اسمت دلمو تکون بدی
یا بیای به قلب مرده جون بدی
کاش یه شب برای دل گرمی به ما
آقاجون یه گوشه چشم نشون بدی
کی میشه قسمت من کنی حسین
جون دادن میون بین الحرمین
*
قسمت می دم با اشک و التماس
قسمت می دم به غنچه های یاس
آقا جون با اینکه رو سیاهمو
نبودم نوکری که دلت می خواس
دستمو رها نکن تو مشکلات
به خدا تویی سفینه النجات
***
زیبا سلام
زیبا لحظه دیدار نزدیک است و باز من دیوانه ام مستم و باز می لرزد دلم دستم وباز گویی در جهان دیگری هستم
دفعه آخری که رفته بودم (اربعین) به خودم گفتم که دیگه نمیرم تا یکی دو سال بگذره
گفته بودم میخوام از غم دوری بسوزم
اما مثه اینکه ما مرد جدایی نبودیم و نتونستیم طاقت بیاریم
یعقوب صبر داشت و دوری کشیده بود چون نیستم صبور چرا امتحان دهم
زیبا دیگه طاقتم سر اومد ، گفتی به منا ، اما من قبول نکردم ، فکر میکردم میتونم ...
اندکی صبر وصال نزدیک است
پی نوشت:
- شاید قسمت باشه این دفعه دیگه یه شب جمعه ی بین الحرمین را درک کنم ، شب جمعه اول ماه مبارک ، ان شاء الحسین
ببخشید که فرصت نکردم بیام خداحافظی و حلالیت بطلبم ولی مطمئن باشید که به یاد همه شما هستم و دعاگویتان...
- اینم حرف دلمه : دوستت دارم و تاوان آن هرچه که باشد باشد(![]()
)
یا حسین... ![]()
![]()

یه وقت فکر میکنی که دیگه تو زندگی همه چیز داری
یا بهتر بگم فکر میکنی دیگه چیزی کم نداری
احساس میکنی که خوشبخت ترین آدم روی زمینی
فکر میکنی دیگه نیازی به کسی نداری
فکر میکنی یه کسی هست برات که میتونه جای خالی نداشته هات را پر کنه
خوشحالی...
شاید اگه انسان انسان نبود و نسیان نداشت هیچ وقت یادش نمی رفت که همه کس و کارش خداست
هرچی هم میخواد باید از او بخواد
ولی حیف که خیلی وقته فراموشمون شده که باید مسیر رفت را یه بار دیگه برگردیم
نمیدونم ، چرا دوست دارم اینجا بمونم ،
شاید خاطرات خوش گذشته را یادم رفته
شاید یادم رفته که قبلا باهم چه صفایی میکردیم و اون بالا چه عشقی بود
شاید دل اسیر یه مشت خاک شده
نمیدونم...
وقتی دل آدم میگیره دیگه ادبیات و منطق حالیش نیست
(راستی مگه نگفتن حرفی که از دل بیاد به دل میشینه
پس چرا میگی این چه نوشته ایه که سر و ته نداره؟؟؟!!!!)
فقط میخواد بنویسه ، حالا اینکه چرت و پرت از کار در میاد ، خوب بیاد
اصلا مگه این دنیا غیر از اینه؟؟؟؟
آخدا دلم برات تنگ شده ، بیچاره منی که این همه سال عمرم نتونستم واسه یه بار هم که شده یه شب دلم را در اختیار خودت قرار بدم و ...
هرچی سرم بیاد مستحقم...
آخرش میخوای جه کنی با من؟؟؟
ولی حرف آخرم اینه که خدایا خودت را بامن مقایسه نکن
أنتُ أنت و أنا أنا
و ناگهان چه زود دیر میشود...
یا هو...
هوس تنهایی کرده ام. جای خلوتی می خواهم و صدای او را که دائم بگوید : «دوستت دارم ،
دوستت دارم، دوست دارم» و من با صداش در خودم غرق شوم و بغض کنم و آرام گریه کنم
تا کلافه شوم و بگویم : «بس است دیگر ! بگو دوستت ندارم. بگو از تو متنفّرم ، بگو برو گم شو!»
و من از شنیدن آن ها سبک شوم و بخندم و کیف کنم تا کرخ شوم و دوباره هوس کنم آن صدا از
پشت پنجره باز با ناز و خنده سرک بکشد و آهسته بگوید:« هر چه گفتم دروغ بود. دوستت دارم،
دوستت دارم.»
و من دوباره سنگین بشوم و کیف کنم و فرو بروم و گریه ام بگیرد و دوباره بازی شروع بشود
و من التماس اش کنم که بگوید دوستت ندارم و او بگوید :« چون تو می خواهی می گویم
دوستت ندارم. بس که عاشقت هستم می گویم از تو متنفّرم تا بخندی.» و بعد بپرسد:
«حالا راضی شدی؟ سبک شدی؟»
و من بگویم:« نه، رفتن ات، آمدن ات، خنده ات، گریه ات، آشتی ات، قهرت ، عشق ات،
نفرت ات ، دوری ات ، نزدیکی ات ، وصال ات ، فراق ات ، صدات ، سکوت ات ، یادت ،
فراموشی ات ، مهرت ، کینه ات ، خواندن ات ، نخواندن ات و اصلن بودن ات و نبودن ات
سنگین است ، سنگین است ، سنگین است.
بگویم :«اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده است دیگر نمی توان آن را پاک
کرد یا فراموش کرد. اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند.»
پی نوشت:
- واسه اولین باره یه همچین متنی میذارم، تو وبلاگ مداد سفید خوندمش، ازش خوشم اومد(اصل متن مال مصطفی مستوره)
- با یه کم تــأخیر عید همتون مبارک ان شاالله امام زمانی باشیم و امام زمانی باقی بمونیم
- وارد یه مرحله جدید از زندگیم شدم ، وارد مرحله ای که خیلی سخت تر از مراحل قبلیه ، کار ، اجتماع، زندگی و... هزار جور امتحان میشم ، دعا کنید نمره پاسی بگیرم.
- راستی یه سوال، امام زمان وجود داره؟ پس چرا ما باش کاری نداریم؟ چرا نمی بینیمش؟ چرا باقی مردم را میبینیم؟ اگه هست چرا تا حالا یه بار باش درد دل نکردیم؟ فکر کنم نباشه!!!
شایدم تو دل ما نباشه...
یا علی
نقل شده که یه روز شیخ جعفر شوشتری(ره) در ماه مبارک رمضان بالای منبر گفت:
بوی سوختن میاد،
همه مردم با این حرف شیخ سراسیمه از جا پاشدند و دنبال سوختگی گشتند در حالی که
سوختنی در کار نبود!
بعد از مدتی شیخ گفت من شیخ جعغر امروز به شما گفتم بوی سوختن میاد ، همه شما هم باور
کردید، اما چگونه است که سخن صد و بیست و چهار هزار پیامبر( که راستگوترین مردم عصر خود
بوده اند) را در موردعذاب و عقاب خدا باور ندارید...
***
چرا نمی خوایم باور کنیم که دیگه فرصتی نمونده؟
تا حالا شده یه بار یه سخن از یه معصوم بشنویم و توش تردید نکنیم و بدون چون و چرا قبولش کنیم؟
چرا نمی خوایم باور کنیم که خدا وجود داره؟؟!!
خدا رحمت کنه آیت الله مجتهدی را ، می فرمودند که به حضرت عباس خدا وجود داره!!
و حضرت آیت الله امجد حفظه الله تعالی می فرمایند:
"بزرگترین حرف بنده این است که خدا هست"
پی نوشت:
- از امروز روز شماری شروع شد
۳۱روز تا...
- این روزا بیشتر از همیشه محتاج دعای خیر شما هستم ، دعام کنید.
یا علی مدد..
گل فکر بی قراری بلبل نمی کند بلبل بدون گل سخنش گل نمی کند
عاشق به جرم عشق به بالای دار رفت آری کسی ز عشق تنزل نمی کند
سوغات مرد عشق بجز درد هیچ نیست باید بمیرد آنکه تحمل نمیکند
بر در چه می زنید دری وا نمی شود من گشته ام نگرد که پیدا نمی شود
دریا دلم چگونه به یک قطره دل دهم یک قطره آب مانده که دریا نمیشود
لیلا یکی درست بگویم خدا یکی هر کس به یک کرشمه که لیلا نمی شود
حق با تو بود گر به دلت مهر من نبود یوسف که پای بند زلیخا نمی شود
او سیب خواست تو دیگر بگو چرا آدم که خام خواهش حوا نمی شود
من گشته ام تمام جهان را عزیز من هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود
***
بعد از تو هیچ کس جای خالی ات را برای من پر نکرد...
فکر میکردم میتونم همیشه عاشقت بمونم ولی گذشت زمان همه چیز را عوض کرد..
الآن ۴ساله ، آره دقیقا ۴ ساله که اسم منا از قنوت نمازت حذف کردی!!
نمی دونم اونروزی که میای من باشم یا نه ...
اگه نبودم یادت باشه که سر مزارم یه شاخه گل به یاد شاخه گل های دوران آشنایی بذاری...
ولی
دوستی آن است که بلبل به رخ گل میکند صدجفا از خوار می بیند تحمل میکند
...
یا مهدی...

قطار می رود...
تو می روی...
تمام ایستگاه می رود...
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام
***
- امروز سحر یه شعر گفتم ، دوست داشتم اونا واسه این پست میذاشتم اما گفتم روش کار کنم تا بعد...
- به قول یه عزیزی "شرط دل دادن دل گرفتن است، وگرنه یکی بیدل می ماند و دیگری دودل"
یادت باشه تا از کسی دل نگرفتی بش دل ندی!!!
- آخ که چقدر دور شدم... یکی به من راه را نشون بده...
- چقدر تو مهربونی!!! و چقدر من نامهربونم....
....
زیبا سلام
خیلی وقته که دیگه احوالی از ما نمی پرسی!!
اصلا نمی گی یه عاشقی بود که یه روز بهت میگفت دوست داره!!
خیلی وقته که دیگه حتی جواب سلام ما را هم نمی دی!!
تو که میدونی من بدون تو می میرم...
پس چرا کم محلم می کنی؟!!
البته حق هم داری...
حق داری، بگی برو از جلوی چشمام
حق داری، اگه بگی من تو رو نمی خوام
حق داری، اگه تو غمهام بذاری تنهام
حق داری...
زیبا فرصتی دیگر...
شاید اینبار جبران کنم...
راستی خیلی دلم برات تنگه ، میخوام بیام
ولی اینبار دیگه میخوام تا همیشه پیشت بمونم
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
زیبا میخوام اعتراف کنم
اعترافی که خیلی ها بخاطرش منا کوچیک فرض میکنن ،
اما من تو را میشناسم و تو من را
میخوام حرف آخرم را بت بزنم
زیبا من دیگه کم آوردم ، قرارمون این نبود...
قرار نبود جداییمون انقدر طول بکشه...
اصلا تقصیر منه
ای دل نگفتمت مرو از راه عاشقی رفتی بسوز کاین همه آتش سزای توست
...
پی نوشت:
-بعضی وقتا یه بهونه کوچیک کافیه تا آدم مثل یه بچه در مقابل مادرش به زانو بیفته و زار بزنه..
- این تیکه کلام را از مداد سفید اقتباس کردم
- حال یه دیوونه را کسی نمی دونه جز یه دیوونه
یا علی...
از بد بتر اگر هست
این است
اینکه باشی
در چاه نابردار ، تنها
زندانی زلیخا
چوب حراج خوردۀ بازار برده ها
البته بی که یوسف باشی!
...
پس بهتر است درز بگیری
این پاره پوره پیرهن
بی بو و خاصیت را
که چشم هیچ چشم به راهی را
روشن نمی کند
***
در زلف تو بند بود، داد دل ما
در بند کمند بود ، داد دل ما
ای داد به داد دل ما کس نرسید
از بس که بلند بود، داد دل ما
***
پی نوشت:
- آدمیزاد رفتنیه ، ولی خیلی چیزها را میتونه بعد خودش جا بذاره مثل یک شعر یا یک جمله یا یک...
(خدا رحمتت کنه قیصر)
- هر چی بیشتر جلو میرم خدا را بزرگتر می بینم
- یک دقیقه زندگی با یقین به ز یک عمر زندگی با تردید...
- یه سری جاهاست که آدم واقعا احساس میکنه که هیچ چیزی از خودش نداره ، اونجاست که نقش توسل مشخص میشه...
- خیلی محتاجت شدم..
التماس دعای حسابی...
یا علی....
و خدا اشک را آفرید...

قطره دلش دريا ميخواست.
خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود.
هر بار خدا ميگفت:
از قطره تا دريا راهيست طولاني.
راهي از رنج و عشق و صبوري.
هر قطره را لياقت دريا نيست.
قطره عبور كرد و گذشت.
قطره پشت سر گذاشت.
قطره ايستاد و منجمد شد.
قطره روان شد و راه افتاد.
قطره از دست داد و به آسمان رفت.
و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.
تا روزي كه خدا گفت:
امروز روز توست. روز دريا شدن.
خدا قطره را به دريا رساند.
قطره طعم دريا را چشيد.
طعم دريا شدن را.
اما...
روزي قطره به خدا گفت:
از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت:
هست.
قطره گفت:
پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت:
اينجا بينهايت است.
آدم عاشق بود.
دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد.
اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت.
آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت.
قطره از قلب عاشق عبور كرد
و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد،
خدا گفت:
حالا تو بينهايتي،
چون كه عكس من در اشك عاشق است.
از نوشته هاى عرفان نظرآهارى
"السلام علیک ایتهالصدیقة الشهیدة"

بنام عشق
به عشق او که عشق جاودانه در بهشت بی کران اوست
به نام آنکه صاحب الزمان من
کلیددار قبر بی نشان اوست
به نام آنکه گریه های بی امان آسمان
برای پیشواز فصل کوته خزان اوست
به نام آنکسی که در میان برگ های زرد
میان لحظه های درد
همیشه نام دوست بر زبان اوست
کسی که در حضور حضرت خدا
تمام کائنات روضه خوان اوست
به نام مادری که این بهار از جوانی اش
به زیر بار قامت کمان اوست
به نام او که جای شعله های ظلم
به روی درب و به روی استخوان اوست
به نام او که هستی ام از آن اوست
***
خدا را شکر یه فاطمیه دیگه زنده بودیم...
انشاالله که توفیق استفاده از این ایام را داشته باشیم...
هرزمان که ابر چشمانتان هوای باریدن داشت این وجود کویری را هم به یاد داشته باشید...
یا زهرا....
وقتي به طوس جا به كنار تو مي كنم
احساس وصل حق به جوار تو مي كنم
در بين خلق از همه با آبروترم
چون كسب آبرو ز غبار تو مي كنم
يك حج به نامه عملم ثبت مي شود
با هر قدم كه رو به ديار تو مي كنم
بر يازده امام چون كه دلم تنگ مي شود
مي آيم و طواف مزار تو مي كنم

سلام
آقا طلبید یه سر رفتم مشهد
جای همتون خالی بود
آخ که اگه بطلبن دیگه هیچی نمی تونه جلودار سفرت باشه
دو شنبه از دانشگاه با دو تا از بچه های هیئت راه افتادیم ُ سه شنبه صبح رسیدیم و بعد از ظهر برگشتیم...
واسه چند ساعت هم که بود عشقمون را کردیم
غرض اینکه آقا هر چقدر میتونید برید زیارت امام رضا علیه السلام یکی از بزرگان تو بهشت برزخی گفته بوده که من حسرت میخورم که چرا بیشتر نرفتم زيارت امام رضا ، آخه به تعداد دفعاتي كه رفتم زيارت، آقا اومده به ديدنم و به قول ما ها اومده بازديد پس بده ، آخه هر ديدي يه بازديد داره ديگه... نه؟؟؟
سوغاتي هم براي همه ثواب زيارتم را آوردم البته اگه قبول كنن!!
در پناه حق...
يا علي

که می فهمد حرف های دلم را جز تو
و که می شناسد تو را جز من
می دانم که کلامم را می فهمی
می دانم که از دلم خبر داری
سخنم را در چشم های بارانی ام بنگر
و خواسته ام را در عمق نگاه ملتمسانه ام تماشا کن.
جانان من!
از نخستین روز که امانت عشق را بر همه ارزانی داشتی دلم هوای خودت را داشت ،
مرا در حوالی خانه مهرت ساکن ساز
***
دیگه خیلی خسته شدم از تکرار خودم
فرمود: هرکس که دو روزش مثه هم باشه مغبونه(خسارت دیده)...
منی که هرروز بدتر از دیروزم هستم دیگه...
خدایا خودت کمک کن که من لی غیرک ...
یا علی...
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال

دلم هوای تو کرده هوای آمدنت
صدای پای تو آید صدای آمدنت
بهار با تو بیاید به خانه دل ما
سری به خانه ما زن صفای آمدنت
حساب كردم و دیدم كه با حساب خودم
تمام عمر نشستم به پای آمدنت
چقدر وعده وصل تورا به دل بدهم
چقدر جمعه بخوانم دعای آمدنت
نیامدی و دلم شكستی ای مولا
چه نذرها كه نكردم برای آمدنت
***
سلام .
فردا،اولین روز سال ۱۳۸۸، جمعه است...
امام صادق علیه السلام در بحارالانوار جلد۵۲ صفحه ۲۷۶ میفرمایند:
"نوروز روزی است که قائم ما در آن ظهور کند"
خدا کنه فردا نوروز باشه...
سال خوبی داشته باشید...
به امید فرج آقا امام زمان ...
![]()
![]()
![]()
.jpg)
وقتی دلم کنار ضریحت نوا گرفت
انگار کسی گفت که این دل شفا گرفت
قدری نداشت این دل آلوده ام ولی
با گوشه نگاه تو آقا بها گرفت
روزی که در میان صحن و سرای خدای عشق
درس ادب ز محضر ربٌ وفا گرفت
با سجده ای به سوی ضریح مطهرش
دیدم تمام حاجت خود از خدا گرفت
آنجا کنار کعبه شش گوشه یاد کرد
از آن کریم که هدیه ازو کربلا گرفت
آنگاه بغض رسوب کرده میان گلو شکست
وقتی نشان ز قبر خاکی آن دلربا گرفت
-من خیلی بی لیاقتم یه عمره دارم گریه میکنم ولی هنوز...
-از همه رفقا که تو این مدت به من لطف داشتن و برام دعا کردن ممنونم.
-بیاد همه شما عزیزان، تو حرم امام علی و امام حسین و حضرت ابوالفضل علیهم السلام نماز و زیارت نامه خوندم(اگه خدا قبول کنه) ، اینم سوغاتی.
-از خدا میخوام که این سفر نصیب و روزی همه شما عزیزان بشه.
-شعر بالا هم از خودمه ، از دوستان شاعر معذرت خواهی میکنم که به آستان شعر بی ادبی میکنم،به بزرگی خودتون ببخشید،دله دیگه حرف حالیش نمیشه هی میگه میخوام شعر را خودم بگم..
خیلی دوست دارم نظرتون و انتقادتون نسبت به شعرم را بدونم مطمئنا خیلی بهم کمک میکنه.
یا حسین
چشمم به را مانده خونین جگر شدم
من رابکش که از غم تو محتضر شدم
از آن زمان که بوسه زدم بر ضریحتان
دیوانه تو بودم و دیوانه تر شدم

بارو بندیلش را بسته بود، دلش از زمونه خیلی گرفته بود، اینا از نگاش، از طرز صحبت کردنش ،از بغض توی گلوش میشد فهمید، میگفت می ترسم این بار هم قبولم نکنه!
گفت :ولی میخوام برم
گفت :دیگه کم آوردم ،
گفت :نمی دونم به کجا ختم میشه ولی می دونم به هرکجا برسه بهتر از اینه که دیگه تو این لجنزار بمونم .
می گفت: تو زندگیم چیزی نداشتم و ندارم که در حد و اندازش باشه ،نمی دونم آیا این جون ناقابل می تونه هدیه ای باشه در مقابل این همه لطف او یا نه؟!از این می ترسید که نکنه بعد یه عمری عاشقی، بعد یه عمری درخونش بودن، به خاطر بی معرفتی هاش ردش کنه.
خیلی قشنگ بود ،از دنیایی حرف می زد که زیاد برام غریبه نبود،
نمی دونستم چرا عاشق شده ؟! خیلی دوست داشتم بیشتر برام بگه اما بغض بدجوری گلوش را فشار میداد.
رفاقت چندین سالمون باعث شده بود بتونم راحتتر ازش سوال کنم.
پرسیدم چرا اینقدر عوض شدی؟
بدجوری سوختی؟
اصلا چرا عاشق شدی؟
انتظار جوابی طولانی را داشتم اما جوابم یه کلمه بیشتر نبود :" یک نگاه ار سمت لیلی"
نتونستم منظورش را کامل بفهمم اما میدونستم جواب همینه و بس.
خیلی دوست داشتم بدونم تو دلش چی می گذره؟
بغض توی گلوش ترکید،اشک روی گونه هاش لغزید ، سرشا بلند کرد آروم گفت:
خداحافظ رفیق...
برا برگشتنم دعا نکن...
گفتم کجا؟ گفتا به خون.
گفتم چرا؟ گفتا جنون.
گفتم که کی؟ گفتا کنون.
گفتم نرو ، خندید و رفت...
پی نوشت:
۱. اگه خدا بخواد راهی ام به دیار عاشقان، کربلای حسین علیه السلام.
۲. شما را به خدا قسم میدم کسی برا برگشتنم دعا نکنه هرکی میخواد برام دعا کنه ، دعا کنه که حاجتم را بگیرم و برا همیشه موندگار بشم.
یه عمره دارم میخونم:
آخر یه روز حاجتما ازت میگیرم میام تو بین الحرمین برات می میرم
۳. این همون هدیه ای که از کریم اهل بیت علیهم السلام در روز ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام گرفتم.
۴. قول میدم که تک تک شما را دعا کنم و یه نماز تو حرم ارباب ،هدیه من به همه شما.
۵. شاید این آخرین پستم باشه (ان شا الله )
یا علی مدد...

از باغ میبرند چراغانیات کنند
تا کاج جشنهای زمستانیات کنند
پوشاندهاند "صبح" تو را "ابرهای تار"
تنها به این بهانه که بارانیات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنند
ای گل گمان مبر به شب جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند
یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه است که قربانیات کنند
فاضل نظری
سلام
از اینکه دیر مطلب گذاشتم خیلی معذرت میخوام، بدجوری این روزگار ما را سرگرم خودش کرده .
علت انتخاب این شعر زیبایی بی حد اون بود که هرکسی میتونه متناسب با ظرفیت خودش از اون بهره ببره.
امیدوارم که مورد استفاده واقع بشه...
***
گاه در اوجم و گاه در ته چاه
گاه مستم و گاه غافل و بی خیال
گاه عزیزم و گاهی ذلیل
گاه باتوام و گاه علیه تو
گاه توبه می کنم و گاهی به سادگی هرچه تمام آن را می شکنم
سرگردانم در سرگردانی لحظه ها
و امان از آن لحظه آخر...
در حیرتم از نسیان این بنده که چقدر چشمانش ضعیف شده که تو را به این بزرگی نمی بیند...
خدایا از همه توبه هایم توبه میکنم...
یا علی...
آقای من تکیه گاه من تویی!
اعتقاد من تویی!
امید من تویی!
محل اتکال من تویی!
و بند دلم بسته رحمت توست.
تویی که به هر که بخواهی رحمت می آوری
و هرکه را دوست داشته باشی ، با دست های کرامتت تا وادی هدایت پیش می بری.
خدایا!تو راسپاس که در این ماه زنگار شرک از آینه قلبم زدودی!
تو را سپاس که زبانم را به سپاس و شکر خویش گشودی!
اما من چگونه با این زبان الکن ، شکر تو را به جا آرم و لطف تو را سپاس بگزارم؟
من هر چه بکوشم ، چگونه می توانم رضایت تو را بدست بیاورم؟
این زبان حقیر من چگونه می تواند از پس سپاسگزاری تو برآید؟
این اعمال ناچیز من چه قابل دارد در مقابل احسان و لطف بی نهایت تو؟!
مولای من !
شوق و رغبتم به توست و هراسم از تو.
تو پناهگاه آمال منی و آرزوهایم بی مهابا مر به سوی تو سوق می دهند.
ای یگانه من !خالصانه ترین خوف و رجایم از آن توست و زلال ترین انس و محبتم از آن تو.
مولای من! دلم به یاد تو زنده است و قلبم به تیمن حضور تو می تپد.
و به مناجات توست که ترس و وحشت و ناامنی از وجودم می گریزد.
پس ای مولای من!
ای تمام آرزویم !
و ای منتهای خواستنم.
بین من و گناهم فاصله بینداز،
گناهانی که مانع طاعت و عبادت توست!
تویی که بر خودت رأفت و رحمت را واجب کرده ای.
خدای من !
به من رحم کن آن زمان که حجت بر من تمام می شود
و زبانم در پاسخ به تو بند می آید
و ضربان قلبم در بازپرسی ات فزونی می یابد.
مولای من ...
پی نوشت:
1.این ماه رمضون هم گذشت و روسیاهیش موند برای اونایی که روزه نگرفتن و ازش استفاده نکردن . خوش به حال اونایی که تو این ماه با خداشون آشتی کردن.خوش به حال اونایی که تو این ماه لذت انس با خدا ، لذت گناه نکردن ، لذت شب بیداری ، لذت مناجات سحری و لذت با خدا بودن را چشیدن...
2. مناجات بالا بخشی از دعای ابوحمزه ثمالی است اگه تو این ماه رمضون موفق به خوندنش نشدید این شب آخر را از دست ندید، نه همش بلکه چند فراز ازش را بخونید به خدا ضرر نمی کنید!
عمر ما میگذرد در گذر حادثه ها خرم آن دم که نفس در بر جانان بکشم
یا علی مددی...
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است آری افطار رطب در رمضان مستحب است
روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیر بخورد روزه خود را به گمانش که شب است

حسن خدای عشقه
کسیه که سینه چاکه
همینا بگم که زهرا
برا پسرش هلاکه
**
سلام
عیدتون مبارک![]()
![]()
![]()
چه عید بزرگیه!!! کاش کل ایران این روز بزرگ را جشن میگرفتند
دیشب یه عیدی خیلی بزرگ از آقا گرفتم ان شاالله بعدا میگم چه عیدی گرفتم تا دلتون بسوزه![]()
بیچاره اونایی که از کریم اهل بیت هنوز عیدیشون را نگرفتن...
تا دیر نشده بجنبید ...
***
تو قرآن كريم و راستيني
خداوند كرم روي زميني
تمام سوره ي المومنوني
كه فرزند اميرالمومنيني
زتو كم خواستن نوعي گناه است
تو دست باز رب العالميني
تو آني كه بدون شك بگويم
حسين و كربلا مي آفريني
تو با صلحي كه اندر كوفه كردي
مسير عشق را مكشوفه كردي
الا اي كه به هر دوران غريبي
نشان تو بود، جانان غريبي
معاويه تو را بهتر شناسد
كه تو در لشگر ياران غريبي
زيارتنامه هم حتي نداري
قسم بر تربت ويران غريبي
امام دوم خانه نشيني
زنامردي نامردان غريبي
تو كودك بودي و غربت كشيدي
تو مادر را به خاك كوچه ديدي
***
دعای همه ما در این عید مبارک:
خدا ان شاالله به حق مولود این روز عزیز ما را در این دنیا و در آخرت از محبین واقعی حضرت زهرا سلام الله علیها قرار دهد.
یا امام حسن مجتبی مددی![]()

روزی خدا هستی را قسمت می کرد .
خدا گفت :
چیزی از من بخواهید .. هر چه باشد شما را خواهم داد .. سهمتان را از هستی خواهم داد .. زیرا خدا بسیار بخشنده است .
و هر که آمد چیزی خواست .. یکی بالی برای پریدن ..و دیگری پایی برای دویدن .. یکی جثه ای بزرگ خواست ..و آن یکی چشمانی تیز .. یکی دریا را انتخاب کرد یکی آسمان را .
در این میان کرم کوچکی جلو آمد و به خدا گفت :
من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم ، نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ ، نه بالی و نه پایی ، نه آسمان و نه دریا .
تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت رو به من بده .
و خدا کمی نور به او داد .
نام او کرم شب تاب شد .
خدا گفت : آنکه با خود نوری دارد بزرگ است ، حتی اگر به قدر ذره ای باشد ، تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان میشوی .
و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید این کرم کوچک بهترین را خواست، زیرا از خدا جز خدا نباید خواست .
هزاران سال است که او می تابد روی دامن هستی می تابد وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرم کوچک بخشیده است .
***

کاش دنیامان اینقدر بزرگ نبود و خدامان اینقدر کوچک...
بسه دیگه آماده شید میخوایم بریم مهمونی..
خوش به حال اونایی که واسه این مهمونی خودشون را با گریه های شبانه حاضر کردن...
یا علی مددی...

سلام
بالاخره موعد دیدار رسید و خیلی زود گذشت
تازه حالا میفهمم "تمر مر السحاب" که میگن یعنی چی!
خیلی زیبا بود، خیلی ...
آنقدر که زبان از وصف آن عاجز است.
خدا کنه بتونم به اون عهدی که با خدا بستم تا ابد پایبند بمونم.
به یاد همه شما عزیزان هم طواف کردم ، نماز خوندم و طلب عاقبت به خیری نمودم.
امیدوارم که یه روزی بتونیم طعم دوستی با خدا و عشق واقعی را بچشیم
یا علی...
سلامی به غریبی غریبان مدینه
سلامی به روشنایی مهتاب سرزمین وحی
و سلامی به لذت سلام آخر...
خیلی نگرانم ، می ترسم خاطره تلخ دفعه قبل تکرار بشه و من دست خالی از این سفر برگردم
شما را به خدا برام دعا کنید.
خیلی سخته با این حال نوشتن، آخه حرف دل در قلم جا نمیشه...
اینجور مواقع شعر بهتر حال آدم را بیان می کنه مخصوصا این شعر که تو فاطمیه برا دل خودم و همسفرام
خوندم:
نفرین به زمونه
نفرین به زمونه که با ما نامهربونه
قبر مادرم فاطمه بی نام و نشونه
از کنج دل خود به بقیع راه گشایید
همت ز پی آنکه بود خسته گذارید
با دسته گل اشک که از گریه گرفتید
بر قبر گل گمشده گلدسته گذارید
بالای سر شهر مدینه بنویسید
در شهر غریبان قدم آهسته گذارید
با بردن نام علی و گریه به یادش
مرهم به روی پهلوی بشکسته گذارید
هر کوچه رسیدید در آن ناله نمایید
منت به حیدر دل خسته گذارید
از فاطمه اش یاد نمایید و بدین کار
یک بوسه به دستی که بود بسته گذارید
نفرین به زمونه که با ما نا مهربونه
قبر مادرم فاطمه بی نام و نشونه
میرم ولی دلم هنوز کنار شیش گوشه اربابم حسینه آخه می دونی چیه ؟
گرد حرم دویده ام
صفا و مروه دیده ام
هیچ کجا برای من
کرببلا نمی شود
میرم اما با کوله باری از بی لیاقتی و حسرت
حلالم کنید، شاید برای همیشه...

میخوام برم مدینه کنج بقیع خیمه غم به پاکنم من
زانو بغل بگیرم تنگ غروب مادرما صدا کنم من
ای مهربونم، آروم جونم ، تصدقی کن فاطمه جونم
یا علی...
عشق بازی جداست ، بازی با عشق هم جدا.
اولی میان دو همدل و دل باخته است که چهره ی روح خویش را در آینه جان یکدیگر می بینند ولی دومی دام و فریبی است که بردشت ساده لوحی دیگران گسترده میشود و عصمت ها و گوهرهای عفاف را به یغما می برد.
اگر دل باختن و محبت ورزیدنی هم هست خوب است به چیزی باشد که بیرزد.
حیف است که دلها بی در و دروازه باشند و عشقها بی هویت و بی شناسنامه.
کاش انسان ها به اندازه کالایی که می خرند در دل بستن ها و محبت پیدا کردن ها هم حوصله و وسواس به خرج می دادند
وکاش
عشق اینقدر حراج نبود
***

دلم تنگه ، حرم امام رضاست
میخوام برم
سنگاما با امام رضا وا بکنم
بگم آقا
درسته من ذلیل و پست و حقیرم
اما خودت خوب میدونی
بدون عشقت می میرم
خوب یا بدم زشت یا زیبا
نوکرتم امام رضا
این دلما خدایی کن
مثل همه کبوترات
رو گنبدت هوایی کن
جون جوادت آقا جون
عیدی بده ، نوکرتا
دوباره کربلایی کن
میلاد حضرت امام جواد(ع) بر عاشقان ولایت مبارکباد.![]()
اگه خدا بخواد دارم میرم مشهد ، چند روزی نیستم، حلال کنید.
یا علی
در خبر است که مردی هزار سال در دوزخ باشد ، پس گوید: "یا حنان و یا منان" حق تعالی جبریل را گوید برو وبنده من را بیاور!چون بیاورد گوید که جای خویشتن را در دوزخ چگونه یافتی؟ گوید بدترین جای ها! گوید وی را به دوزخ برید. چون ببرند باز پس نگرد. از خدای تعالی ندا آید : چرا می نگری؟
گوید بار خدایا ! گمان می کردم که پس از آنکه مرا از دوزخ بیرون آوردی باز دوزخ نفرستی! گوید وی را به بهشت برید که بدین گمان و امید نجات یابد.
عصیان خلایق ارچه صحرا صحراست در پیش عنایت تو یک برگ گیاست
هر چند گناه ماست کشتی کشتی غم نیست که رحمت تو دریا دریاست
***
آیا فکر میکنید وقت اون نرسیده که برگردیم در خونه خدا و یه نیمه شب با اشکامون صدا بزنیم :
الهی العفو...
***
آیا فکر میکنید ارزشش را نداره ۴۰ روز با خدا عشق بازی کنید و به دعوت حق لبیک بگید و در عوض عمری را عاشقانه و در کمال زندگی کنید؟!
پس چرا نمی کنیم؟؟؟
آیا ما خدا را قبول داریم؟؟؟؟!!!
باز آ ،هر آنچه هستی بازآ
گر کافر و گبر وبت پرستی بازآ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صدبار اگر توبه شکستی، بازآ
***
از اون دسته از دوستانی که قصد اعتکاف دارند به شدت التماس دعا دارم...
|
| |||||||
|
چون روز رستاخيز رسد، در پل صراط و ترازوگاه، نامه اي از سوي حق رسد كه اي بنده من تو را رايگان بيافريدم، صورت زيبا بنگاشتم، قد و بالایت بر كشيدم، كودك بودي و منت راه نمودم از ميان خون شير بهر تو بيرون آوردم، پدر و مادر بهر تو مهربان كردم، ايشان را به پرورش تو وا داشتم، و از باد و آب و آتش نگاه داشتم، از كودكي به جواني و از جواني به پيري رسانيدم، تو را به فهم و فرهنگ بياراستم و به دانش و هنر بپيراستم، اي بنده من، من كه با تو اين همه نيكويي ها كردم، تو براي ما چه كردي؟
چه گناه ها كه نكردي؟ چه نيكي ها كه به جاي نياوردي؟ آيا هرگز در راه ما پولي به نيازمندي دادي؟ یا سگي تشنه از بهر ما آب دادي؟
بنده من كردي آن چه نبايد مي كردي، و مرا شرم آيد كه با تو آن كنم كه سزاي آني.
من با تو آن كنم كه خود شايسته آنم ، رو كه تو را آمرزيدم تا بداني كه من منم و تو تويي.
اي عبد بدان كه گدايي كه نزد پادشاهي رود به او نگويند چه آوردي؟به او گويند چه خواهي؟
خدا چگونه ننوازد كه اكرم اكرمين است و چه گونه نيامرزد كه ارحم الراحمين است؟
از مناجاتنامه خواجه عبد الله انصاري

فرا رسیدن ایام فاطمیه را محضر حضرت صاحب الزمان(عج) و همه دوستدارن آن حضرت تسلیت عرض میکنم.
مادر جان
با اجازه شما
پیرهن مشکی خود را به تن می کنم
و شال مشکی ام را باز به گردن می اندازم
تا شاید به صورت ظاهری هم که شده به امام زمانم شبیه گردم.
رخصت بدهید تا در این فاطمیه جان ناقابل را تقدیمتان نمایم.
****
خوشی ز عمر ندیده خدا نگهدارت
سنوبری که خمیده خدا نگهدارت
قرار بعدی ما کربلا زمان غروب
کنار رأس بریده خدا نگهدارت.
صبح خورشید آمد،
دفتر مشق شبم را خط زد.
پاک کن بیهوده است
اگر این خط ها را پاک کنم،
جایشان معلوم است.
ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست،
تو بگو
من کجا حق دارم،
مشق هایم را
روی کاغذهای باطله با خود ببرم؟!
می روم
دفتر پاکنویسی بخرم
زندگی را باید
از سر سطر نوشت.
"زنده یاد قیصر امین پور"
كاش من و تو براي لحظه اي هم كه شده لذت ديوانگى و بى خودى را بچشيم،
تا بدانيم اين احوالات واقعى است و ما هم مى توانيم عاشق شويم.
كاش ما هم هرچه را كه دست و پايمان را مى بندد
و از آسمان محروممان مى كند به دور بيندازيم
و سرمست شويم.
كاش اين قبله شدن خود را كنار بگذاريم
كه ما را براى عاشقى خلق كرده اند
و خواسته اند پروانه باشيم و نه شمع؛
و در آتشش، دودى پراكنده شويم،
و وجودى از خود به جاى نگذاريم!
در آغاز این سال جدید
ایوان دلت را باید آب و جارو کنی ،
آنگاه شمعدانی های عشق را بچینی دورتادورش
بعد هم رویشان مهر و محبت را آبپاشی کنی
بهتر است جلوی خانه احساساتت هم برای خیر مقدم به بانوی آسمان و زمین پرچم بزنی
یا زهرا

***
عشق ، خرید و فروش پایاپای عاشق و معشوق است.
می دانم که بارها با خدا معامله کرده ای.
مطمئن باش در بازار محبت پروردگار، دست فروشها هم صدق و صفا می فروشند.
اما می خواهم تو را به به یک مزایده ی بزرگ دعوت کنم.
شاید دیدار محبوب نصیب تو شود.
فقط یادت باشد چهل سحرگاه بیدار باشی و نوای خوش دعای عهد را زمزمه کنی.
آیا نمی خواهی بیایی ای گل من؟

عشق از من و نگاه تو تشکیل میشود
گاهی تمام من به تو تبدیل میشود
ای عابر بزرگ که با گامهای تو
از انتظار پنجره تجلیل میشود
تا کی سکوت وخلوت این کوچه های شهر
بر زخمهای حنجره تحمیل میشود
آیا دوباره مثل همان سالهای پیش
امسال هم بدون تو تحویل میشود
بی شک به پاس ناز غزلهای چشم تو
بازار وزن وقافیه تعطیل میشود
یک سین کم گذاشته ام روی سفره ام
این سفره با سلام تو تکمیل میشود
********

عید بدون حضور شما که سراسر نور است چه معنا پیدا میکند؟
کاش می آمدی و ما با آمدنت عید می گرفتیم بی توجه به اینکه زمان چگونه است زیرا که شما صاحب زمان هستی و گردش زمین بسته به نگاه شما.
کاش می آمدی و ما با آمدنت لباس های چرکین گناه را از تن بیرون می کردیم و آنروز را عید می گرفتیم.
کاش می آمدی و ما را به کربلا می بردی و عیدی برایمان روضه ی عباس میخواندی...
چه سخت است بی شما لحظه ی تحویل سال چرا که شما صاحب زمانی و ما غافل از این حقیقت...
بدون شما فقط می توان گفت:
سال نو بر دوستداران امام زمان تسلیت...
گردش زمین بر مدار فلک ممکن است گرچه همه جا هست خداوند نجف ساکن است

کی میدونه عشق چه رنگیه؟
کی میدونه رنگ خدا چه رنگه؟
کی خدا را دیده؟
کی میدونه دیوونه یعنی چی؟
کی میدونه می چیه؟
کی میدونه میخونه کجاست؟
کی میدونه مستی یعنی چی؟
کی میدونه...
بعضی وقتا توی وبلاگها که نگاه میکنم میبینم که عشق را انقدر پایین آوردند، به حال خودمون افسوس میخورم که از عشق فقط اسمی شنیده ایم و تا دلمون را دست یه بنده میدیم فوری میگیم که عاشق شدیم ، دیگه مجنون شدیم و طرف مقابل لیلی ما... .
عشق را باید تو کربلا دید ، عشق را باید تو نجف چشید و باید تو بقیع حس کرد...
اتوبوس شروع کرد به حرکت ،همه دلهره داشتند. حاج مهدی یه گوشه نشسته بود داشت آروم آروم گریه می کرد که من شروع کردم به آهسته خوندن برا خودم وحاجی صدای گریش بلندتر شد تا جایی که همه اتوبوس مشغول تماشای ما شدن. حاجی اومد کنار من نشست .

امشب شب عید بزرگترین عید شیعیان است .
امشب شبی است که دل خانم فاطمه زهرا(س) با به درک واصل شدن عمر شاد گردید.
امشب شب آغاز امامت حضرت حجت بن الحسن(عج) است.
این عید را خدمت حضرتش و همه شما شیعیان تبریک و تهنیت عرض می کنم .
شادی دل نازنین خانم فاطمه زهرا :
بر ابوبکر و عمر لعنت، بیش باد
بر عمر لعنت، بیش باد
بر عثمان و عمر لعنت ، بیش باد
ناز شصت حضرت ابولولو صلوات
یا علی
همه در اشتیاق عجیبی به سر می بردند و در عین حال کسی باور نمی کرد که داره می ره کربلا یه عده از بچه ها هم که در حسرت کربلا به سر می بردند اومده بودند بدرقه.
اتوبوس که رسید یواش یواش بغض ها ترکید و بچه ها شروع کردند به گریه کردن .
یکی از سخت ترین لحظه های زندگیم بود چون میدیدم من دارم میرم و اونایی که بیشتر از من لیاقت دارند دارن منا بدرقه میکنند .
از همه سخت تر لحظه ای بود که باید از زیر قرآن رد میشدیم ، همه رفتند اما من وقتی خواستم برم بغض تو گلوم ترکید آخه اون کسی که قرآن به دست داشت سید حسین بود .

سلام
متاسفانه ارباب هدیه ی من را قبول نکردند و من صحیح و سالم برگشتم .
از دوستانی که نظر داده بودند ممنونم اما یه نکته که باید عرض کنم اینه که یه دیوونه را فقط یه دیوونه می تونه درک کنه و بس!
قبل از اینکه برم چندتا از رفیقام بهم میگفتند : حسین نرو! اگه بری دیگه زندگی نداری. ولی من رفتم به امید اینکه دیگه برنگردم و اکنون که بازگشتم فقط از کربلا برام دیوونگیش باقی مونده و بس...
از دوری و درد دارم آتیش می گیرم ، ارباب خودت کمک کن رخصت بده بمیرم ...
*****************
قبلا هر وقت میخواستم بخونم می گفتم :
کربلاتا ندیدم دیوونم ، دیوونم
ولی الان فهمیدم اشتباه می گفتم و تصحیح می کنم :
کربلاتا که دیدم دیوونم ،دیوونم
از کربلا حرفی برای گفتن نیست ولی تا اونجایی که بتونم سعی می کنم که یه سری از خاطراتم را به عرض شما عزیزان برسونم .
یاعلی مددی...
آخر يه روز حاجتما ازت ميگيرم
ميام تو بين الحرمين برات مي ميرم

از بچگيم يه قاب عكس ، عجيب منا ديوونه كرده بود
مادرم مي گفت:اين خيابون ،يه خيابون بهشتيه
اسمش بين الحرمين.
***
از همون بچگي هام ديوونش شدم
از اون به بعد با خودم مي گفتم :
يعني ميشه يه روز من را تو اين خيابون بهشتي راه بدن ،
اما هربار اين سوال پيش مي اومد با خودم مي گفتم :
آخه تو بهشت كه سگ راه نمي دن ، اونم اگه روسياه باشه.
***
گذشت ...
ارباب رسم اربابي را به جا آورد ،
هرچند من رسم نوكري را هيچ گاه به جا نياوردم .
و من كربلايي شدم...
***
از همون روز اول با خودم عهد كرده بودم اگه يه روزي آقا طلبيد
و منا كربلايي كرد ، براش يه هديه ببرم .
هرچي با خودم فكر كردم ديدم چيزي ندارم كه لايق آقا باشه .
بنابراين عهد كردم جونمو به آقام هديه كنم ...
***
شما را به امام حسين (ع) قسم دعا كنيد آقا اين هديه ناقابل را از من قبول كنه...
اگه قبول نكنه تا ابد شرمنده ام ...
***
آقا اين سگ روسياه و پستت را بپذير...
يا علي...
چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم .
چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم .
چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم .
چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم .
چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم.
چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم .
چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم .
چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم .
چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم.
و چي مي شد اگه...
و چي مي شه اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم ؟!!
پي نوشت:
اين مطلب زيبا را مسافر خدا در پست قبلي در نظرخواهي نوشته بودند، منم ديدم خيلي زيباست با اجازه ايشون برا شما گذاشتم .
از ايشون هم به خاطر مطلب زيباشون تشكر ميكنم .
از افرادي كه در پست قبلي نظر داده بودند بسيار بسيار سپاسگزارم
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما

فکر نمی کردم یه روزی بخوام از تو بنویسم ، یعنی خودم را در اون حد نمی دیدیم ولی اکنون که می نویسم احساس می کنم به تو خیلی نزدیکم ، بیشتر از قبل درکت میکنم .
امسال محرم یه سری اتفاقات افتاد که واقعا تو دلم زنده شدی ، احساس کردم خیلی از اهل زمونه خسته بودی ! آخه خودمم خسته شده بودم . نمی دونم چه رمز و رازی توی کار برا اهل بیته که همیشه باید توش صبر داشته باشی شاید به قول شما به خاطر اینه که ما نوکریم و اربابمون حسین و نوکر باید تا یه حدی مثل اربابش باشه. ها؟
سید خوشا به حالت ، من کاری به حرف دیگرون ندارم من از ته دل دوست دارم و به تو یقین دارم چون آدم به چیزی که خودش می بینه نمی تونه شک داشته باشه.
....
با خودم گفتم عجب دنیا بد است
هرکه اهل عشق باشد مرتد است

من نمی گم سید و امثال سید هیچ نقصی ندارند چرا دارند شاید خیلی هم اشتباه داشته باشند چون معصوم نیستند ولی میخوام بگم آی اونایی که با طعنه صحبت می کنید شما برای ارباب چه کار کرده اید؟مسخره؟ سرزنش؟ توهین؟ یا دور کردن جوونا از سیدالشهدا(هر چند اون جوان آلوده به همه گناهان عالم باشه ، آخه جوونی که آلوده نباشه که نیاز به جذب نداره خودش میاد چه بزنیش و چه نزنیش)؟!!کدام از این کارا ارزشش از مسلمان کردن یک انسان بالاتره؟؟؟ یا ارزشش از کشیدن یه جوون توی یه هیأت بالاتره؟؟؟؟؟؟(یه جوونی که همه امکانات برای گناه کردن و گمراه شدنش توی خیابونا فراهمه اونم به برکت تدابیر همین آقایون به اصطلاح خودشون مصلح و سازنده که میخوان این مسیر یعنی همین عزاداری ها را از تحریف حفظ کنند،البته تا ببینی تعریفشون از تحریف چیه. آقا شما برو مسیر خودتون را از فسادی که بر اون حاکمه حفظ کن ،اباعبدالله "روحی فداه" انقدر سیطره بر این عالم داره که بتونه مکتبش را در بین عاشقاش حفظ کنه همین جوری که تا الآنش نگه داشته ).
خیلی جالبه بگم من خودم با صدای سید به این مسیر کشیده شدم(یعنی سید نقش وسیله را برا هدایت من داشت ) و تو این مسیر هم خیلی جاها خود ابی عبدالله(ع) کمکم کرده. (بازم میگم آدم چیزی را که میبینه احتیاج به دلیل نداره ) .
یه رفیق دارم که نامش حسینه
خوش آن دل که دلارامش حسینه
نمی دونم چه در پیمونه کرده
که مرا سرمست و دیوانه کرده
روحش شاد ، یادش گرامی
...........................................................................................................................
احساس میکردم شاید دینی را که سید گردن این حقیر داره بالاخره باید یه جوری جبران کنم هرچند اندک باشه.اینم یه بخش کوچیکی بود از اون ادای دین.
خیلی دوست دارم نظر شما عزیزان را بدون هیچ گونه تعارف و رودربایستی بدونم
روا بود که گریبان ز هجر پاره کنم
دلم هوای تو کرده بگو چه چاره کنم
![]()
خیلی وقت بود دلم لک زده بود که یه مطلب با همین عنوان بنویسم ولی قسمت نمی شد از طرف دیگه تو محرم سرم خیلی شلوغ بود از یه طرف مراسما وقتما گرفته بود و از طرف دیگه امتحانات.
خیلی دوست داشتم لااقل چندتا مطلب واسه محرم میذاشتم ولی حیف...
عیبی نداره ... کل یوم عاشورا و کل عرض کرببلا
به نظرم ماها خوب نوکرایی برا ارباب خوبمون نیستیم ! درسته؟
برا فهمیدن این موضوع کافیه یه نگاهی به اعمال روزانه خودمون بندازیم تا به درستی این مطلب پی ببریم .
من نمی گم هر کی گناه کنه نوکر نیست، ولی میگم کسی که میگه من نوکر ابی عبدالله هستم نباید خیلی از گناهان تابلو را انجام بده ، باید خیلی تو برخورد هاش با دیگران متین باشه ، نباید نمازش را بدون دلیل از اول وقت به تاخیر بندازه و نباید حجاب خودش را با توجیه های الکی کنار بذاره و... خیلی چیزهایی که همه شما بهتر از من میدونید .
ولی اون چیزی که می خوام بگم اینه که تو برخورداتون با عزادارا سلبی نباشید نگید فلان چیز بیخودیه یا فلان کس کارش ارزش نداره و...
شما را به ابی عبدالله بیاید یه کمی رعایت کنیم .
یا علی..

برام دعا کنید تا شاید منم کربلایی بشم .
آقا جان بذار بیام کربلا قول میدم آدم بشم !!!
پس شاخه هاي ياس و مريم فرق دارند
آري اگر بسيار اگر كم فرق دارند
شادم تصور مي كني وقتي نداني
لبخندهاي شادي و غم فرق دارند
برعكس مي گردم طواف خانه ات را
ديوانه ها آدم به آدم فرق دارند
من با يقين كافر جهان با شك مسلمان
با اين حساب اهل جهنم فرق دارند
بر من به چشم كشته ي عشقت نظر كن
پروانه هاي مرده با هم فرق دارند

سلام
بابت اين همه لطف شما ممنونم
نمي دونم بايد چي بگم
فقط از اين خوشحالم كه:
اگه ادعام ميشد حضرت زهرا(س) مادرمه واسه خودم اين ادعا تبديل به يقين شد
حالا ديگه تو همه مجلس ها با جرأت ميگم :
مادر مادر منا نگا كن
مادر مادر واسم دعا كن
*************
كاش يكي منا درك ميكرد !
ولي هيچ كس نمي دونه من چي ديدم !!!
البته نا با چشم ظاهري چرا كه اين چشم ها در اثر كثرت گناه كور شده .
كاش ما آدما با اين چشمامون اينقدر گناه نمي كرديم تا خيلي وقتا مي تونستيم خيلي چيزا را ببينيم .
**************
مادر مادر منا نگاه كن
مادر مادر برام دعا كن
كاش به جاي تو من مي مردم مادر
بين كوچه سيلي ميخوردم مادر
****************
زندگيما فدات ميكنم
فداي خاك پات ميكنم
خودما تو بهشت مي بينم
وقتي مادر صدات مي كنم
****************
تو اين مدت خيلي حرفها از خيلي ها شنيدم ولي صبر كردم و حال با صداي بلند فرياد مي زنم :
اگه به دست مردم رو سرم سنگ بباره
دلم خوشه كه زهرا به من محل مي ذاره

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پي نوشت:
حضرت سليمان عليه السلام گنجشكى را ديد كه به ماده خود مى گويد:
چرا از من اطاعت نمى كنى و خواسته هايم را به جا نمى آورى ؟ اگر بخواهى تمام قبه و بارگاه سليمان را با منقارم به دريا بيندازم توان آن را دارم!
سليمان از گفتار گنجشك خنديد و آنها را به نزد خود خواست و پرسيد:
چگونه مى توانى چنين كارى بزرگى را انجام دهى؟
گنجشك پاسخ داد:
نمى توانم اى رسول خدا! ولى مرد گاهى مى خواهد در مقابل همسرش به خود ببالد و خويشتن را بزرگ و قدرتمند نشان بدهد از اين گونه حرفها مى زند. گذشته از اينها عاشق را در گفتار و رفتارش نبايد ملامت كرد.
سليمان از گنجشك ماده پرسيد:
چرا از همسرت اطاعت نمى كنى در صورتى كه او تو را دوست مى دارد؟
گنجشك ماده پاسخ داد:
يا رسول الله! او در محبت من راستگو نيست زيرا كه غير از من به ديگرى نيز مهر و محبت مى ورزد.
سخن گنجشك چنان در سليمان اثر بخشيد كه به گريه افتاد و سخت گريست . آن گاه چهل روز از مردم كناره گيرى نمود و پيوسته از خداوند مى خواست علاقه ديگران را از قلب او خارج نموده و محبتش را در دل او خالص گرداند.
آب عشق و عقل در یک جوی نمی رفته است ،
عاقلان می گویند: خداوند عادل است.
عاشقان می گویند:بل عدل آن است که معشوق می کند.
عاقلان چون گرفتار بلا شوند می گویند:شکیبایی ورزیم که این نیز بگذرد،اما عاشقان چون در معرکه ی بلا درآیند بگویند:
اگر با دیگرانش بود میلی ، چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟
"سید شهدای اهل قلم
شهید آوینی"
کسی بیش از آنچه فکر کنی تو را دوست دارد.
کسی هست که در هر قدم یاری ات می کند،
کسی که حقیقتا به تو و بودنت اهمیت می دهد و
اوست که به نجواهایت عاشقانه گوش می سپارد...
آری ، هرگز در صحت این کلمات شک نکن ،
چرا که خدا بندگانش را دوست دارد و از آنها مراقبت می کند...
تمامی گنجینه های او در اختیار توست تا از آن استفاده کنی
اگر تو نیز از صمیم قلب او را دوست بداری و
نشان دهی که به حضورش اهمیت می دهی ،
اگر با ایمان به او پایت را درست جای پای او بگذاری ،
چیزی وجود نخواهد داشت که طلب کنی و بدست نیاوری!
somebaody loves you more than you know,
somebaody goes with ou wherever you go,
somebaody really and truly cares,
and lovingly listens to all of yours prayers...
don't doubt for a minute that is not true,
for god loves his children and take care of theme, too ....
and all of his treasures
are you share
if love him compeletely
and show you him care...
and if you "walk in his footseps"
and have the faith to belive,
there's nothing you ask for
that you will not receive
عشق مانند هوا
همه جا موجود است
تو نفس هایت را
قدری جانانه بکش
همه روزنامههاي جهان را ورق ميزنم،
خبري نيست. هيچ اتفاقي نيفتاده است.
اتفاقهاي مهم را توي روزنامه نمينويسند.
اين خبرها چقدر غيرضروري است!
اين خبرها كوچكاند و معمولي.
اين خبرها زندانياند؛ زنداني روز و ساعت،
آفتاب كه غروب كند، خبرها بوي كهنگي ميگيرند.
من اما دنبال روزنامهاي ميگردم كه خبرهايشتا هميشه تازه باشد، داغ داغ.
روزنامهاي كه هيچ بادي آن را با خود نبرد.
دعا ميكنم و فرشتهاي برايم روزنامهاي ميآورد.
فرشته ميگويد:
اين همان روزنامهاي است كه هيچ طوفاني را ياراي آن نيست
تا برگي از آن را با خود ببرد.
اين روزنامه بوي ازل و ابد ميدهد
و خبرهايش هرگز كهنه نخواهد شد
و به سادگي نميتوان از آن گذشت.
اين روزنامه همه روزنامههاست، روزنامه سالها و عمرها.فرشته ميگويد:
براي خواندن و دانستن هر خبرش بايد آن را زندگي كني،
آن وقت ميفهمي كه اخبار بهشت هم در اين روزنامه است،
آگهي رستگاري نيز.
در نخستين صفحه روزنامه اين آمده است:
هر كس به قدر ذرهاي نيكي كند آن را خواهد ديد
و هر كس به قدر ذرهاي بدي كند آن را خواهد ديد.
فرشته ميرود و من ميمانم و روزنامه خدا،
روزنامهاي كه براي خواندنش عمري وقت لازم است.
من ديگر روزنامهاي نخواهم خواند،
تنها همين خبر براي من بس است.

افسوس از انسان كه سراپا نسيان است!
افسوس...
انسان چه بزرگ شده و خدا چه كوچك
امروز گناه ميكند و فردا توبه ،و فردايش روز از نو، روزي از نو
گويي خداي را به بازي گرفته !!!!
كاش براي لحظه اي هم كه شده بيدار مي شديم.
تمام زندگي در حسرت ديروز و در اميد فردا هدر مي رود غافل از اينكه زندگي همين امروز است!
كاش كمي زودتر بيدار شويم تا كمي كمتر حسرت بخوريم.
كاش يكبار هم كه شده براي خدا در دلمان ميهماني ميگرفتيم و فقط در اين ميهماني او را دعوت ميكرديم!
اما دريغ و افسوس...
خدايا...
خداوندا...
از توبه هايم توبه ميكنم

********
دارم امشب ميرم جمكران برا همتون دعا ميكنم .
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت ". مي آيد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست . گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.
اول از همه فرارسیدن ماه رحمت و ماه میهمانی حضرت حق را خدمت همه عزیزان تبریک عرض میکنم
واز خداوند متعال توفیق عبادت و درک شب قدر را برای همه شما خوبان آرزومندم .
اینم یه داستان به مناسبت فرارسیدن ماه مبارک رمضان برای اونایی که میخوان با خدا آشتی کنن.
در بنى اسرائيل عابدى بود كه دنبال كارهاى دنيا هيچ نمى رفت و دائم در عبادت بود، ابليس صدايى از دماغ خود در آورد كه ناگاه جنودش جمع شدند، به آنها گفت: چه كسى از شما فلان عابد را براى من مى فريبد؟ يكى از آنها گفت: من او را مى فريبم. ابليس پرسيد: از چه راه؟ گفت: از راه زنها. شيطان گفت: تو اهل او نيستى و اين مأموريت از تو ساخته نيست، او زنها را تجربه نكرده است. ديگرى گفت: من او را مى فريبم. پرسيد: از چه راه بر او داخل مى شوى؟ گفت: از راه شراب، گفت: او اهل اين كار نيست كه با اينها فريفته شود. سومى گفت: من او را فريب مى دهم، پرسيد: از چه راه؟ گفت: از راه عمل خير و عبادت! شيطان گفت: برو كه تو حريف اويى و مى توانى او را فريب دهي.
آن بچه شيطان به جايگاه عابد رفت و سجاده خود را پهن كرده، مشغول نماز شد. عابد استراحت مى كرد، شيطان استراحت نمى كرد. عابد مى خوابيد، شيطان نمى خوابيد و مدام نماز مى خواند، بطورى كه عابد عمل خود را كوچك دانست و خود را نسبت به او پست و حقير به حساب آورد و نزد او آمده، گفت: اى بنده خدا ! به چه چيزى قوت پيدا كرده اى و اينقدر نماز مى خوانى؟ او جواب نداد، سؤ ال سه مرتبه تكرار شد كه در مرتبه سوم شيطان گفت: اى بنده خدا ! من گناهى كرده ام و از آن نادم و پشيمان شده ام؛ يعنى توبه كرده ام، حال هرگاه ياد آن گناه مى افتم به نماز قوت و نيرو پيدا مى كنم.
عابد گفت: آن گناه را به من هم نشان بده تا من نيز آن را مرتكب شوم و توبه كنم كه هر گاه ياد آن افتادم، بر نماز قوت پيدا كنم. شيطان گفت: برو در شهر فلان زن فاحشه را پيدا كن و دو درهم به او بده و با او زنا كن. عابد گفت: دو درهم از كجا بياورم؟ شيطان گفت: از زير سجاده من بردار. عابد دو درهم را برداشت و راهى شهر شد.
عابد با همان لباس عبادت در كوچه هاى شهر سراغ خانه آن زن زناكار را مى گرفت. مردم خيال مى كردند براى موعظه آن زن آمده است، خانه اش را نشان عابد دادند. عابد به خانه زن كه رسيد، مطلب خود را اظهار نمود. آن زن گفت: تو به هيئت و شكلى نزد من آمده اى كه هيچ كس با اين وضع نزد من نيامده است، جريان آمدنت را برايم بگو، من در اختيار تو هستم.
عابد جريان خود را تعريف نمود. آن زن گفت: اى بنده خدا ! گناه نكردن از توبه كردن آسانتر است. وانگهى از كجا معلوم كه تو توفيق توبه را پيدا كنى، برو، آن كه تو را به اين كار راهنمايى كرده شيطان است. عابد بدون آن كه مرتكب گناهى شود برگشت و آن زن همان شب از دنيا رفت، صبح كه شد مردم ديدند كه بر در خانه اش نوشته كه بر جنازه فلان زن حاضر شويد كه اهل بهشت است!
مردم در شك بودند و سه روز از تشييع خوددارى كردند، تا خدا وحى فرستاد به سوى پيامبرى از پيامبرانش كه برو بر فلان زن نماز بگزار و امر كن مردم را كه بر وى نماز گزارند. به درستى كه من او را آمرزيده ام، و بهشت را بر او واجب گردانيدم؛ زيرا كه او فلان بنده مرا از گناه و معصيت بازداشت..

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.
خدا گفت:چیزی بگو!
گنجشک گفت: خسته ام.
خدا گفت: از چه؟
گنجشک گفت:تنهایی،بی همدمی.کسی تا به خاطرش بپری،بخوانی، او را داشته باشی.
خدا گفت: مگر مرا نداری؟
گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .
خدا گفت:آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟
گنجشک سکوت کرد . بغض به به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.
خدا گفت : آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟!چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.
چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم؟
گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .
خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !
گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود.
گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود .
(به عشق سعید عزیزم)
قرار است از او بنويسم؛ او كه شايد آشناى خيلىها باشد و همين آشنايى، كار را سخت مىكند. بايد گشت و گشت تا فهميد؛ فهميد كه واقعاً چطور او كه «ممكن است نتواند تاريكى را از بين ببرد، ولى با همين روشنايى كوچك، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان مىدهد»، آن قدر اوج بگيرد كه نه تنها هنرمند، كه استاد هنر شود؛ زيرا «هنر آن است كه بى هياهوهاى سياسى و خودنمايىهاى شيطانى، براى خدا به جهاد برخيزد و خود را فداى هدف كند؛ نه هوا و اين، هنر مردان خداست».
اين سردار پرافتخار اسلام هر از چند گاهى، يك وقت با دل سپيد كاغذ، درد دل مىكرد و تكههاى وجودش را كف دست آن مىگذاشت و همين مىتواند
الهامبخش باشد. آنچه از اين پس داخل گيومه مىآيد، از زبان يا قلم شهيد است.

«ماه رمضان بود؛ روزى يك تومان به من مىدادند تا نان براى افطار بخرم. بعد از ظهر، در مسجد، فقيرى به من مراجعه كرد؛ از فقر خود گفت و من تنها سكهام را به او دادم و موقع افطار، بدون نان به خانه برگشتم. كتك مفصلى خوردم و نگفتم كه پول را به فقير دادهام؛ نمىخواستم حتى در غياب او، منتى بر سرش بگذارم».
***
«شبى تاريك، هنگام بازگشت، در ميان برف زمستان، فقيرى را ديدم كه در سرما مىلرزيد؛ نمىتوانستم براى او جاى گرمى تهيه كنم. تصميم گرفتم كه همه شب را مثل آن فقير در سرما بلرزم و از رختخواب محروم باشم. اين چنين كردم و تا صبح از سرما لرزيدم و به سختى مريض شدم؛ چه مريضى لذتبخشى بود»!
***

او پيامبري بود كه كتاب نداشت. معجزهاي هم.
اسباب رسالت او تنها خوشهاي گندم بود كه خدا به او داده بود.
خدا گفته بود:
دشمناناند كه معجزه ميخواهند،
معجزهاي كه مبهوتشان كند.
دوستان اما تنها با اشارهاي ايمان ميآورند.
و اين خوشههاي گندم براي اشاره كافي است.
پيامبر، كوي به كوي و شهر به شهر رفت و گفت:
آي مردم، به اين خوشه گندم نگاه كنيد.
قصه اين گندم، قصه شماست كه چيده ميشود
و به آسياب ميرود تا ساييده شود
و پس از آن خميري خواهد شد در دستهاي نانوا؛
و ميرود تا داغي تنور را تجربه كند، ميرود تا نان شود،
مائده مقدس سفرهها.
آي مردم، شما نيز همان خوشههاي گندميد كه در مزرعه خدا باليدهايد.
نترسيد از اين كه چيده ميشويد،
خود را به آسيابان روزگار بسپاريد تا در آسياب دنيا شما را بسايد،
تا درشتيهايتان به نرمي بدل شود و سختيهايتان به آساني.
خداوند نانواي آدمهاست.
خميرتان را به او بدهيد تا در دستهايش ورزيده شويد،
خدا بر روحتان چاشني درد و نمك رنج خواهد زد
و شما را در دستان خود خواهد فشرد؛
طاقت بياوريد، طاقت بياوريد تا پرورده شويد.
و كيست كه نداند خداوند او را در تنور خود خواهد نشاند؛
اين سنت زندگي است.
اما زيباتر آن است كه با پاي خود به تنورش درآييد و بسوزييد،
نه از سر بيچارگي و اضطرار،
كه از سر شوق و اختيار.
پيامبر گفت:
صبوري كنيد تا نان شويد؛
ناني كه زيبنده سفرههاي ملكوت باشد.
صبوري كنيد تا نان شويد؛ ناني كه به مذاق خدا خوش آيد.
هزاران سال است كه نان در سفره آدمي است
تا به يادش آورد
قصه خوشههاي گندم و آسياب و تنور را...
قصه نان پختن، نان قسمت كردن، نان شدن را ...
از نوشته های عرفان نظر آهاری
تا امروز چند بار اشتباه کردم؟
ميدانم هيچ صندوقچهاي نيست كه بتوانم رازهايم را توي آن بگذارم
و درش را قفل كنم؛ چون تو همه قفلها را باز ميكني.
ميدانم هيچ جايي نيست كه بتوانم دفتر خاطراتم را آنجا پنهان كنم؛
چون تو تكتك كلمههاي دفتر خاطراتم را ميداني ...
حتي اگر تمام پنجرهها را ببندم، حتي اگر تمام پردهها را بكشم،
تو مرا باز هم ميبيني و ميداني كه نشستهام يا خوابيده
و ميداني كدام فكر روي كدام سلول ذهن من راه ميرود.
تو هر شب خوابهاي مرا تماشا ميكني،
آرزوهايم را ميشمري و خيالهايم را اندازه ميگيري.
تو ميداني امروز چند بار اشتباه كردهام
و چند بار شيطان از نزديكيهاي قلبم گذشته است
تو ميداني فردا چه شكلي است
و ميداني فردا چند نفر پا به اين دنيا خواهند گذاشت.
تو ميداني من چند شنبه خواهم مُرد
و ميداني آن روز هوا ابري است يا آفتابي.
تو سرنوشت تمام برگها را ميداني
و مسير حركت تمام بادها را.
و خبر داري كه هر كدام از قاصدكها
چه خبري را با خود به كجا خواهند برد.
تو مىدانى، تو بسيار مىدانى ...
خدايا ميخواستم برايت نامهاي بنويسم.
اما يادم آمد كه تو نامهام را پيش از آن كه نوشته باشم، خواندهاي.
پس منتظر ميمانم تا جوابم را فرشتهاي برايم بياورد ...
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جایِ او بودم؛
همان يک لحظه اول،
که اوّل ظلم را می ديدم از مخلوقِ بی وجدان؛
جهان را با همه زيبايی و زشتی،
به روی يکدِگر، ويرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،
چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛
ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
نه طاعت می پذيرفتم،
نه گوش از بهراستغفارِ اين بيدادگرها تيز کرده،
پاره پاره در کفِ زاهد نمايان،
تسبیح را صد دانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به عَرشِ کبريايی، با همه صبر خدايی،
تا که می ديدم عزيزِ نابجايی،
ناز بر يک ناروا کرده خواری می فروشد،
گردشِ اين چرخ را،
وارونه بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می دیدم مشوّش عارف و عامی،
زبرقِ فتنه ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش،
به جز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فکری،
در اين دنيای پُر افسانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جایِ او باشم؟
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل و فرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!
عجب صبری خدا دارد!
هر روز
شيطان لعنتي
خط هاي ذهن مرا
اشغال مي كند
هي با شماره هاي غلط ، زنگ مي زند، آن وقت
من اشتباه مي كنم و او
با اشتباه هاي دلم
حال مي كند.
ديروز يك فرشته به من مي گفت:
تو گوشي دل خود را
بد گذاشتي
آن وقت ها كه خدا به تو مي زد زنگ
آخر چرا جواب ندادي
چرا بر نداشتي؟!
يادش به خير
آن روزها
مكالمه با خورشيد
دفترچه هاي ذهن كوچك من را
سرشار خاطره مي كرد
امروز پاره است
آن سيم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره مي كرد.
با من تماس بگير ، خدايا
حتي هزار بار
وقتي كه نيستم
لطفا پيام خودت را
روي پيام گير دلم بگذار.
از نوشته هاي عرفان نظر آهاري
امام فرمود : نه اينگونه نيست .
دوباره عرض كرد چرا من فقيرم .
و امام نيز دوباره فرمودند : شما فقير نيستيد .
شخص عرضه داشت اي فرزند رسول خدا شما از چند و چون زندگي من مطلع نيستيد و زندگيش را به همراه تمامي مشكلات آن براي امام تعريف كرد .
امام فرمود : آيا حاضري كه صد دينار بگيري و از ما كناره بگيري و ما را به بدنامي بخواني؟
گفت : نه!
امام فرمود با هزار دينار چطور ؟
و شخص باز هم جواب منفي داد و امام قيمت را بيشتر كرد و شخص همچنان بر عقيده خويش باقي مانده بود .
امام گفت تو چگونه فقيري در حالي كه چيزي داري كه آن را به اين قيمت گزاف نمي فروشي ؟
نه تو فقير نيستي !
زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید
زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است
این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که چون من شایسته عشق
پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟
قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس
است .از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست ، نه به خاطر تو ، که
زیبایی همه از یوسف است .
زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است . عمریست که
نامم را در حلقه عاشقان برده اند.
قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمی دانی.
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی
دریدی. تو آمدی و قصه ، بوی خیانت گرفت . بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام
بیرون برو تا یوسف بماند و راستی
و زلیخا از قصه بیرون رفت .
***
خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه جهان ، قصه پر زلیخاست و هر روز هزارها
پیرهن پاره می شود از پشت . اما زلیخایی باید، تا یوسف ، زندان را بر او برگزیند.و
قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود.
زلیخا برگرد!
عرفان نظرآهاری

طرفه خراب آبادی است این سیاره زمین٬ که از آن دروازه هایی به سوی نامتناهی گشوده اند:بیت الله٬ حبل الله٬ کلام الله و... ثارالله.
اقمار منظومه شمس ایمان راببین! آنجا٬ در طواف بیت الله که حصن ولایت است و حرم امن لااله الاالله.
آنجا سایه بیت المعمور است و زمین و آسمان در این ناکجا آباد به هم می پیوندند، یعنی از آنجا فراتر از نسبتها، دروازه ای به عالم اطلاق گشوده است و ولی مطلق باید از این باب پای به عالم خاک گذارد، یعنی علی علیه السلام بایددر خانه کعبه متولد شود.
امام روح قبله و باطن بیت الله است،اما وااسفا که ظاهر گرایان از کعبه نیز تنها سنگهای آن را می پرستند.
طرفه خراب آبادی است این سیاره زمین... که در طواف شمس به سفری آسمانی می رود. هیچ از خود پرسیده ای که مقصد این سفر آسمانی کجاست؟زمین در طواف شمس است و شمس را نیر شمسی دیگر است که بر گرد آن طواف می کند و شمس شمس را نیز شمسی دیگر.
وهمه در طواف شمس عشق مشکات نخستین ولی مطلق.
آه ... دریافتم مقصد این سفر آسمانی تویی

از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد
خدا فرمود: خودت باید آنها را رها کنی
از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد .
فرمود : لازم نیست ، روحش سالم است
جسم هم که موقت است .
گفتم : مرا خوشبخت کن ،
فرمود : "نعمت" از من خوشبخت شدن از تو .
از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند
فرمود:رنج از دلبستگی های دنیایی جدا و
به من نزدیک ترت می کند
از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم
فرمود :برای این کار من به تو "زندگی" عطا کرده ام .
از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد ،
من هم دیگران را دوست بدارم .
خدا فرمود:
آها ، بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد !

یک سال دیگر هم سپری شد با همه خوبی ها و بدی ها
یک سال دیگر به مرگ نزدیک تر شدیم
به راستی دراین سال چه توشه ای برای خود برداشتیم و چقدر برای سفر آخرت آماده شدیم ؟
چه می گویی؟ کو تا آخرت وقت بسیاراست !
قدر عمر خود را بدانیم به راستی که طلا هم وقت نیست چه رسد به اینکه وقت طلا باشد .
چه زیبا فرمود پیامبر اکرم (ص) که مردم خوابند و وقتی مردند بیدار می شوند اما بیایید ما قبل از مرگمان بیدار شویم قبل از آنکه سوت پایان را بزنند .
بیایید این سال جدید را با عشق به خدا آغاز کنیم و این زندگی بی هدف را پایان دهیم .
بیایید در این سال جدید دوستی خود را با شیطان بر هم بزنیم و دیگر غلام حلقه به گوشش نباشیم
بهار فصل خداست ، آری ، فصلی که خدا با هدیه طبیعت به ما ، ما را به سوی خود می خواند و بهار خودمان را به یاد ما می آورد
خداوندا در این سال جدید به سوی تو می آیم شاید بتوانم معنای حقیقی عشق را بچشم
و اینچنین می خوانمت :

وببینیم خدا ،
پشت این پنجره ها
لحظه ای کاشته است ؟!
تا خدا فاصله ای نیست ، بیا، با هم ازغربت این نادانی
سوی اندیشه ادارک افق
مثل یک مرغ غریب
لحظه ای ، پر بزنیم ...
کاش ، میشد همه سطح پر از روزن دل
بستر سبز علف های مهاجر میشد
یا همان فهم عجیب گل سرخ
یا همین پنجره گرد غروب
تا مرا با تو از این سادگی مبهم ترس
ببرد تا خود آرامش احساس پر از فهم وصال !
تا خدا فاصله ای بود اگر
من چه میدانستم
که اقاقی زیباست؟!
یا گل سرخ، پر از سر خداست ؟!
یا اگر بود که من ، لای اوراق پر از سجده برگ ، رمز تسبیح ! نمی نوشیدم !
و از آن رویش مرطوب شعور من و تو ،
در دل گرم و پر از شور امید
خطی از عشق نمی فهمیدم !
من
به پرواز خدا در دل من ، در دل تو
مثل هر صبح پر از آیه و نور، بارها ! معتقدم ،
و قسم میخورم این بار ، به هر آیه نور
تا خدا ،
فاصله ای نیست ، بیا
ابو عبدالله محمد بن خفيف شيرازى، معروف به شيخ كبير، از عارفان بزرگ قرن چهارم هجرى است. وى عمرى دراز يافت. هميشه در سير و سفر بود و پدرش مدتى بر فارس حكومت مىكرد . در سال 371 هجرى قمرى درگذشت و اكنون مزار او در يكى از ميدانهاى شيراز است.
او را دو مريد بود كه هر دو احمد نام داشتند. يكى را احمد بزرگتر مىگفتند و ديگرى را احمد كوچكتر. شيخ به احمد كوچكتر توجه و عنايت بيشترى داشت. ياران، از اين عنايت خبر داشتند و بر آن رشك مىبردند.
نزد شيخ آمده، گفتند: احمد بزرگتر، بسى رياضت كشيده و منازل سلوك را پيموده است، چرا او را دوستتر نمىدارى؟
شيخ گفت: آن دو را بيازمايم كه مقامشان بر همگان آشكار شود.
روزى احمد بزرگتر را گفت: يا احمد! اين شتر را برگير و بر بام خانه ما ببر.
احمد بزرگتر گفت: يا شيخ! شتر بر بام چگونه توان برد؟
شيخ گفت: از آن در گذر، كه راست گفتى.
پس از آن احمد كوچكتر را گفت: اين شتر بر بام بر.
احمد كوچكتر، در همان دم كمر بست و آستين بالا زد و به زير شتر رفت كه او را بالا برد و به بام آرد. هر چه نيرو به كار گرفت و سعى كرد، نتوانست. شيخ به او فرمان داد كه رها كند، و گفت: آنچه مىخواستم، ظاهر شد.
اصحاب گفتند: آنچه بر شيخ آشكار شد، بر ما هنوز پنهان است.
شيخ گفت: از آن دو، يكى به توان خود نگريست نه به فرمان ما. ديگرى به فرمان ما انديشيد، نه به توان خود.
بايد كه به وظيفه انديشيد و بر آن قيام كرد، نه به زحمت و رنج آن. خداى نيز از بندگان خواهد كه به تكليف خود قيام كنند و چون به تكليف و احكام، روى آورند و به كار بندند، او را فرمان بردهاند و سزاوار صواباند؛ اگر چه از عهده برنيايند. و البته خداوند به ناممكن فرمان ندهد.
*****
درخاطرم شد زنده ياد فاطميون
ياد شلمچه ياد فكه ياد مجنون
ما رفتيم كربلا ،البته كربلاي ايران، ديدار با شهدا، خدا كنه بتونيم خوب مهمون هايي باشيم .
فعلا تا بيست و چهارم اسفند خداحافط
يا علي .
نقل است كه گفت:
يك روز دلم گم شده بود.
گفتم:
الهي! دل من بازده.
ندايي شنيدم كه گفت:
يا جنيد!
ما دل بدان ربوده ايم تا با ما بماني،
تو باز ميخواهي كه با غير ما بماني؟
تذكره الاولياء، عطار نيشابوي، ذكر جنيد بغدادي

قطره دلش دريا ميخواست.
خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود.
هر بار خدا ميگفت:
از قطره تا دريا راهيست طولاني.
راهي از رنج و عشق و صبوري.
هر قطره را لياقت دريا نيست.
***
قطره عبور كرد و گذشت.
قطره پشت سر گذاشت.
قطره ايستاد و منجمد شد.
قطره روان شد و راه افتاد.
قطره از دست داد و به آسمان رفت.
و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.
***
تا روزي كه خدا گفت:
امروز روز توست. روز دريا شدن.
خدا قطره را به دريا رساند.
قطره طعم دريا را چشيد.
طعم دريا شدن را.
اما...
***
روزي قطره به خدا گفت:
از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت:
هست.
***
قطره گفت:
پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت:
اينجا بينهايت است.
***
آدم عاشق بود.
دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد.
اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت.
آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت.
***
قطره از قلب عاشق عبور كرد
و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد،
خدا گفت:
حالا تو بينهايتي،
چون كه عكس من در اشك عاشق است.

گل آفتابگردان روبه نور ميچرخد و آدمي رو به خدا.
ما همه آفتابگردانيم، اگر آفتابگردان به خاك خيره شود
و به تيرگي، ديگر آفتابگردان نيست.
آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سياهي نسبت ندارد.
اينها را گل آفتابگردان به من گفت...
گفت: خدا را نَفَس بکش.
گفتم: خدا را نَفَس بکشم؟؟؟
خنديد: کتاب آسماني يادت هست ؟
اسمش قرآن بود. کلمه هاي خدا بود در دست هاي پيامبر.
اين روزها همه قرآن دارند. اين کلمه ها همه جا هست.
اما کسي کلمه ها را نَفَس نمي کشد. کسي با کلمه ها زندگي نمي کند.
تو اما کلمه هاي خدا را نَفَس بکش و زندگي کن. که بي نَفَس کشيدن مي ميري

*******
کودکي که اماده تولد بود نزد خدا رفت وپرسيد. مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد اما من به اين کوچکي بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد : از بین تعداد بسياري از فرشتگان.من يکي را براي تو در نظر گرفته ام او از تو نگهداري خواهد کردک اما کودک هنوز مطمئن نبود که ميخواهد برود يا نه ؟
اما اينجا در بهشت من هيچ کاري جز خنديدن واواز خواندن ندارم واينها براي شادي من کافي هستند خداوند لبخند زد.فرشته تو برايت اواز خواهد خواند وهر روز به تو لبخند خواهد زد .تو عشق اورا احساسخواهي کرد کرد وشاد خواهي بود کودک ادامه داد.
من چطور مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان انها نميدانمخداوند اورا نوازش کرد وگفت فرشته تو زيبا ترين وشيرين ترين واژهايي را ممکن است بشنوي در گوش
تو زمزمه خواهد کرد وبادقت وصبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني
کودک با ناراحتي گفت .وقتي ميخواهم با شما صحبت کنم ؟
اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت؟ فراشته ات دستهايت را در کنار هم قرار خواهد داد وبه تو يادخواهد داد که چگونه دعا کني
کودک سرش را برگرداند و پرسيد. شنيده ام که زمين انسانهاي بدي هم زندگي ميکنند. چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟ فراشته ات از تو محافظت خواهد . حتي اگر به قيمت جانش تمام شود "
کودک با نگراني ادامه داد."من هميشه به اين دليل که ديگر نمي تونام شما را ببينم ناراحت خواهم بود
خداوند لبخند زد گفت:"فرشته ات هميشه در باره من با تو صبحت خواهد کرد وبه تو راه باز گشت نزد من را خواهد آموخت:گرچه من هميشه در کنار تو خواهم بود.
کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند او به آرامي يک سئوال ديگر از خدا پرسيد:"خدا يا اگر من بايد همين حالا بروم "نام فرشته ام را به من بگو!؟
"نام فرشته ات اهميتي ندارد به راحتي مي تواني اورا ناجي صدا کني ...

خداوندا علمدارم نيامد
يگانه يا ر وغمخوارم نيامد
الا عباس ماه بي قرينه
به دنبال تو ميگردد سکينه...
تنها سري بود که زپهلو به نيزه شد...
داني ز چه رو بر سر ني رفت به والله
پيش قدم فاطمه برخواست اباالفضل
اول از همه منو ببخشيد از اينکه حالم خوش نبود نتونستم مرتب بنويسم ...
يا باب الحوايج يا ابالفضل هر وقت از تموم اهل دنيا خسته شدم تو را صدا زدم ...
يک تاسوعا ي ديگر هم از راه رسيد آقا جان يک گوشه چشمي هم به ماکن شايد فرجي شد ...
آقا جان خيلي محتاجتم اگه نباشي بدبختم ...
آقا جان شما باب الحوايجي حاجت من فقط نوکري حسينه ...
مي دونم رييس نوکر ا خود شمايي ...
يا باب الحوايج مرا در يا ب...
يکي از کرامت هاي آن حضر ت در زير آورده شده بخون بعد هر چي خواستي از آن بزرگوار بگير من حقير را هم فراموش نکن...

ای اهل کوفه رحمی این طفل جان ندارد
خواهد که آب گوید اما زبا ن ندارد
دیشب به گاهواره تا صبح ناله می زد
امروز روی دستم دیگر توان ندارد
هنگام گریه کوشد تا اشک خود بنوشد
اشکی که تر کند لب دور دهان ندارد
ای حرمله مکش تیر یکسو فکن کمان را
یک برگ گل که تاب تیروکمان ندارد
ندیدمت این غصه کم نیست آقا
دوستت دارم دست خودم نیست آقا

لباس غمت را بر تن می کنم
به این امید که
لیاقتش را داشته باشم
....
- گريه هاي نيمه شب از خوف خدا کجا و خنده هاي بي خيالي و مستانه امروزي کجا !
- بدن سوراخ سوراخ شده شهيدان کجا و بدن خالکوبي شده و... کجا !
- فرياد يا حسين(ع) از ترس شيميايي کجا و نعره مستانه از شب نشيني ها کجا !
-تکه تکه شدن بدن شهيد به وسيله خمپاره کجا و از پا در آمده توسط هوي و هوس کجا !
- سوز عطش توپ و تانک کجا و گرما و شعله سيگار و دخانيات و... کجا !
- لباس خاکي و بي رياي بسيج کجا و لباس هوي متال و رپ کجا !
- سوز و سرما و برف کردستان کجا و سوز و سرماي زمستان در کوچه ها از بي خانماني کجا !
- جنون و موج جبهه کجا و مستي شراب و الکل ....کجا !
- گريه افتخار مادر شهيد از خبر شهادت فرزندش کجا و گريه ننگ خانواده معتاد از شنيدن مرگ او کجا !
- تلفات سه هزار مجروح عمليات والفجر 1 کجا و مبتلا شدن چندين هزار نفر به ايدز و....کجا !
- احيا گرفتن و شب زنده داري کجا و شب گردي و الواتي و تا صبح پاي فيلم مبتذل و....کجا !
- اسارت چندين ساله اسراي جنگ کجا و اسارت صد ساله و دربند هوي و هوس بودن کجا !
و خلاصه مجنون کجا و خانه جنون کجا !
شهيد کجا و پليد کجا !
نماز بي ريا کجا و فرياد بي صدا کجا !
اين کجا !
و آن کجا !
عید سعید غدیر خم بر همه دوستدارانش تهنیت باد![]()
اینم عیدی خود امام علی به همه دوستدارانش:
امام علی(ع)در نهج البلاغه می فرمایند خطاب به امام حسن(ع) :که پسرم اینقدر به مهربانی خدا امید داشته باش که اگه تمام بدیهای عالم را پیشش ببری تو رو ببخشه و انقدر از جباریت خدا بترس که اگه تموم خوبیهای عالم را به نزد خدا ببری تو رو نبخشه.
مردی خواب عجیبی دید . او در عالم رویا دید که نزد فرشتگان رفته و به کارهای آنها نگاه می کند هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند ، باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند.
مرد از فرشتهای پرسید : شما دارید چکار می کنید ؟
فرشته در حالیکه داشت نامه ی را باز می کرد ، جواب داد : اینجا بخش دریافت است ، ما دعاها و تقاضاهای مردم زمین را که توسط فرشتگان به ملکوت می رسد به خداوند تحویل می دهیم
مرد کمی جلوتر رفت . باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید : شماها چکار می کنید ؟
یکی از فرشتگان با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته!!
مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما اینجا چکار می کنی و چرا بیکاری ؟
فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده
، باید جواب تصدیق دعا بفرستند ولی تنها عده بسیار کمی جواب می دهند .
مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب تصدیق دعاهایشان را بفرستند ؟!
فرشته پاسخ داد : بسیار ساده است ، فقط کافیست بگویند :
خدایا متشکریم

گفتم مي شنوي چه آهنگ حزيني دارد ؟
گفت: آري اين صداي ... است كه مي خواند.
گفتم: نه, نه خوب گوش كن من صداي قافله را مي گويم قافله دو كوهه كه دارد دور مي شود .
گفت: دور نمي شود عزيزم دارد گم مي شود.
گفتم: من نمي گذارم كه صداي زنگ قافله دو كوهه در دالان گوش هاي من گم شود.
گفت: گم مي شود دير يا زود اين جبر تاريخ است.
گفتم :تاريخ مديون دو كوهه است.من هنوز صداي نيايش ها را مي شنوم من هنوز صداي زيارت عاشوراها را مي شنوم. باور كن كه دوكوهه زنده است.

خداوندا !شیطان را بر من مسلط نموده ومثل جریان خون نمودی که در رگهایم جاری بود،
.قادرش نمودی که بر بدنم داخل گردد.
پس خداوند فرمود :
یا آدم در مقابل به تو وفرزندانت این را دادم که هرکس از آنها فکر عمل بدی را بکند ، نوشته نشود،
ولی اگر آن عمل را انجام داد ،تنها یک گناه نوشته شود ،
اما اگر کسی نیت انجام عمل خوبی را نمود ،
وانجام نداد ، برای نیتش یک ثواب نوشته می شود
و اگر آن عمل را انجام داد ، ده ثواب برایش نوشته می شود .
آدم گفت:
خدای من !برایم زیادتر کن !
خداوند فرمود : اگر کسی مرتکب گناهی شد وآنگاه توبه نمود ،آن را می بخشم .
آدم گفت: ای خدا ! باز بیشتر کن !
خدا فرمود تالحظه مرگ ،مهلت توبه دادم !
این جا بود که آدم گفت:خداوندا! کافی ام است .
از بهشت كه بيرون آمد،
دارايياش فقط يك سيب بود.
سيبي كه به وسوسه آن را چيده بود.
و مكافات اين وسوسه هبوط بود.
فرشتهها گفتند: تو بيبهشت ميميري.
زمين جاي تو نيست. زمين همه ظلم است و فساد.
و انسان گفت: اما من به خودم ظلم كردهام. زمين تاوان ظلم من است.
اگر خدا چنين ميخواهد، پس زمين از بهشت بهتر است.
خدا گفت: برو و بدان جادهاي كه تو را دوباره به بهشت ميرساند،
از زمين ميگذرد؛ زميني آكنده از شر و خير،
آكنده از حق و از باطل، از خطا و از صواب؛
و اگر خير و حق و صواب پيروز شد
تو باز خواهي گشت و گرنه ...
و فرشتهها همه گريستند.
اما انسان نرفت. انسان نميتوانست برود.
انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. ميترسيد و مردد بود.
و آن وقت خدا چيزي به انسان داد.
چيزي كه هستي را مبهوت كرد و كائنات را به غبطه واداشت.
انسان دستهايش را گشود و خدا به او «اختيار» داد.
خدا گفت: حال انتخاب كن.
زيرا كه تو براي انتخاب كردن آفريده شدي.
برو و بهترين را برگزين كه بهشت پاداش به گزيدن توست.
عقل و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهند آمد، تا توبهترين را برگزيني.
و آنگاه انسان زمين را انتخاب كرد.
رنج و نبرد و صبوري را. و اين آغاز انسان بود.


برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال...
بنگر که چگونه می افتی...
چون برگی زرد یا سیبی سرخ
"کنفسیوس"
حكمت 39 (عبادت ، معنوى)
فصل کوچ پرستوها بود
پرستوها یک به یک پر میگشودند
و دل از خاک بر می کندند
پرستو رفت
آشیانش اما ماند
با همه دارایی اش
ولی نه ...
دارایی دیگری یافت
رفت تا به آن برسد
پرستوی عاشق رفت
و سال هاست ...
که ما فراموش کردیم روزی پرستویی بود
و حال خونش سنگفرش راهمان است
پرستو دلش گرفته است ...
می دانم ... !![]()

یادشان گرامی باد ![]()

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ...
هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد.
بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را.
بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را.
موجها مي رقصند، نسترن نيز چو آهوي دشت
به سرمه مشکي چشمانش مي نازد ...
عشق را مي بويم
زندگي مي پويم
آسمان مي جويم
دلم اما غمگين سبد شيشه اي نگاه مي بوسد ...
هيچ ترديدي نيست
من به اين معجزه ايمان دارم
که تو هم مي آيي
همراه چلچله ها، همصداي چکاوک ، هم پرواز قاصدک
هيچ ترديدي نيست
من به اين معجزه ايمان دارم
که تو هم مي آيي
تو مي آيي ...

بسمه تعالی
خدایم
تو خود گواهی که غیر حال زار و اشک بی قرار، هیچ ندارم از برای بودن
که یاد یار و درد فراق، انبوهی از بیهودگی را بر من ارزانی داشته
و چشمان پر هیاهویم را، بازیچه ی بغض ها و ناملایمات ساخته
خدایم
بر من ارزانی دار آن وسعت آرام بخش یادت را و بر من حرام گردان آن اندوه بی پروایم را.
مرا بر دروازه اسارت و بندگی خلق قرار بده و دردهای مردمانم را بر من حلال گردان.
که از یک خاکیم و به یک خاک باز خواهیم گشت.
آمین![]()
***********
گر مرد رهی میان خون باید رفت
از پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به راه درنه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت