تبليغاتX
خدا همین نزدیکی است

 

مولاي من ! من همان کودکم که تو پرورده اي و بزرگش کرده اي !
من همان نادانم که تو آموزشش داده اي و دانايي اش بخشيده اي !
من همان گمراهم که تو به راهش آورده اي و هدايتش کرده اي !
من همان پست بي مقدارم که تو از زمين بلندش کرده اي و رفعتش بخشيده اي !
من همان ترسوي بيم آکنده ام که تو امانش داده اي و خاطرش را آسوده کرده اي !
من همان گرسنه ام که تو سيرش ساخته اي !
من همان تشنه ام که تو آبش داده اي !
من همان برهنه ام که تو لباسش پوشانده اي !
من همان فقيرم که تو غنايش بخشيده اي !
من همان ضعيفم که تو قوت و قدرتش داده اي !
من همان ذليلم که تو عزيزش کرده اي !
من همان بيمارم که تو شفايش بخشيده اي !
من همان گدايم که تو کرامتش کرده اي !
من همان گنهکارم که تو گناهانش را پوشانده اي !
من همان ضعيف مظلومم که تو به ياريش شتافته اي !
من همان رانده درمانده ام که تو منزل و ماوايش داده اي !
خداي من ! من همانم که در خلوت از تو شرم نکرد و پيش ديگران نيز در انديشه تو نبود !
منم آن درگير ماجراهاي سترگ !
من همانم که به سرور خود جسارت کرده است و بر مهتر خود دليري ورزيذه است !
من همانم که جبار آسمان را نا فرماني کرده است !
من همانم که زمينه معصيت خداوند جليل را فراهم کردم .
من همانم که در گناه از ديگران پيشي گرفتم .
من همانم که تو پرده بر زشتي رفتارم افکندي و من شرم نکردم و همچنان گناه کردم و معصيت را از حد گذراندم .
من همانم که تو وقتي مرا از چشم خود انداختي و نظر عنايتت را برداشتي ، اعتنا نکردم .
تو آن قدر با صبوريت مهلتم دادي و با پرده اغماضت ، گناهانم را پوشاندي که گمان کردم از ديدن من پرهيز مي کني و از عقوبت گناهانم اجتناب مي ورزي ؛
انگار تو شرمسار مني ...

خدای من قصد من به هنگام ارتکاب گناه ، نافرمانی تو نبوده است

نمی خواسته ام منکر خدایی تو باشم

نمی خواسته ام فرمان تو را سبک بشمارم و زیر پا بگذارم

نه ! هرگز چنین نبود.

بلکه این نفس من بود که مرا می فریفت و این هوس بود که بر من چیره می شد

و این بخت بد بود که به یاری می شتافت

و این پرده پوشی تو بود که مرا مغرور می کرد.

چنین می شد که پای پرهیزم می لغزید و به وادی گناه می افتادم و معصیت تو را مرتکب می شدم.

اما اکنون چه کسی می تواند مرا از عذاب برهاند؟

فردا چه کسی می تواند از دست دشمنان خلاصم کند؟

پس وای بر من ! وای بر رسوایی ام ! وای بر آنچه در نامه اعمالم ثبت کرده ای!

 

برگرفته از دعای ابوحمزه ـ شکوای سبز از مهدی شجاعی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 17:25  توسط حسین  | 

 

یه وقت فکر میکنی که دیگه تو زندگی همه چیز داری

یا بهتر بگم فکر میکنی دیگه چیزی کم نداری

احساس میکنی که خوشبخت ترین آدم روی زمینی

فکر میکنی دیگه نیازی به کسی نداری

فکر میکنی یه کسی هست برات که میتونه جای خالی نداشته هات را پر کنه

خوشحالی...

شاید اگه انسان انسان نبود و نسیان نداشت هیچ وقت یادش نمی رفت که همه کس و کارش خداست

هرچی هم میخواد باید از او بخواد

ولی حیف که خیلی وقته فراموشمون شده که باید مسیر رفت را یه بار دیگه برگردیم

نمیدونم ، چرا دوست دارم اینجا بمونم ،

شاید خاطرات خوش گذشته را یادم رفته

شاید یادم رفته که قبلا باهم چه صفایی میکردیم و اون بالا چه عشقی بود

شاید دل اسیر یه مشت خاک شده

نمیدونم...

وقتی دل آدم میگیره دیگه ادبیات و منطق حالیش نیست

(راستی مگه نگفتن حرفی که از دل بیاد به دل میشینه

پس چرا میگی این چه نوشته ایه که سر و ته نداره؟؟؟!!!!)

فقط میخواد بنویسه ، حالا اینکه چرت و پرت از کار در میاد ، خوب بیاد

اصلا مگه این دنیا غیر از اینه؟؟؟؟

آخدا دلم برات تنگ شده ، بیچاره منی که این همه سال عمرم نتونستم واسه یه بار هم که شده یه شب دلم را در اختیار خودت قرار بدم و ...

هرچی سرم بیاد مستحقم...

آخرش میخوای جه کنی با من؟؟؟

ولی حرف آخرم اینه که خدایا خودت را بامن مقایسه نکن

أنتُ أنت و أنا أنا

و ناگهان چه زود دیر میشود...

یا هو...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 7:7  توسط حسین  | 

 

 

قطار می رود...

               تو می روی...

                        تمام ایستگاه می رود...

 

و من چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام

***

- امروز سحر یه شعر گفتم ، دوست داشتم اونا واسه این پست میذاشتم اما گفتم روش کار کنم تا بعد...

- به قول یه عزیزی "شرط دل دادن دل گرفتن است، وگرنه یکی بیدل می ماند و دیگری دودل"

یادت باشه تا از کسی دل نگرفتی بش دل ندی!!!

- آخ که چقدر دور شدم... یکی به من راه را نشون بده...

- چقدر تو مهربونی!!! و چقدر من نامهربونم....

....

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 13:52  توسط حسین  | 

 

زیبا سلام

خیلی وقته که دیگه احوالی از ما نمی پرسی!!

اصلا نمی گی یه عاشقی بود که یه روز بهت میگفت دوست داره!!

خیلی وقته که دیگه حتی جواب سلام ما را هم نمی دی!!

تو که میدونی من بدون تو می میرم...

پس چرا کم محلم می کنی؟!!

البته حق هم داری...

حق داری، بگی برو از جلوی چشمام

حق داری، اگه بگی من تو رو نمی خوام

حق داری، اگه تو غمهام بذاری تنهام

حق داری...

زیبا فرصتی دیگر...

شاید اینبار جبران کنم...

 راستی خیلی دلم برات تنگه ، میخوام بیام

ولی اینبار دیگه میخوام تا همیشه پیشت بمونم

         یا چشم بپوش از من و از خویش برانم                 یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

زیبا میخوام اعتراف کنم

اعترافی که خیلی ها بخاطرش منا کوچیک فرض میکنن ،

اما من تو را میشناسم و تو من را

میخوام حرف آخرم را بت بزنم

زیبا من دیگه کم آوردم ، قرارمون این نبود...

قرار نبود جداییمون  انقدر طول بکشه...

    اصلا تقصیر منه

         ای دل نگفتمت مرو از راه عاشقی       رفتی بسوز کاین همه آتش سزای توست

  ...

پی نوشت:

-بعضی وقتا یه بهونه کوچیک کافیه تا آدم مثل یه بچه در مقابل مادرش به زانو بیفته و زار بزنه..

- این تیکه کلام  را از مداد سفید اقتباس کردم

- حال یه دیوونه را کسی نمی دونه جز یه دیوونه

یا علی...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 14:26  توسط حسین  | 

 

 

که می فهمد حرف های دلم را جز تو

و که می شناسد تو را جز من

می دانم که کلامم را می فهمی

می دانم که از دلم خبر داری

سخنم را در چشم های بارانی ام بنگر

و خواسته ام را در عمق نگاه ملتمسانه ام تماشا کن.

 

جانان من!

از نخستین روز که امانت عشق را بر همه ارزانی داشتی دلم هوای خودت را داشت ،

مرا در حوالی خانه مهرت ساکن ساز

***

دیگه خیلی خسته شدم از تکرار خودم

فرمود: هرکس که دو روزش مثه هم باشه مغبونه(خسارت دیده)...

منی که هرروز بدتر از دیروزم هستم دیگه...

خدایا  خودت کمک کن که من لی غیرک ...

 یا علی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 14:58  توسط حسین  | 

بسمه تعالی

 

خدایم

تو خود گواهی که غیر حال زار و اشک بی قرار، هیچ ندارم از برای بودن

که یاد یار و درد فراق، انبوهی از بیهودگی را بر من ارزانی داشته

و چشمان پر هیاهویم را، بازیچه ی بغض ها و ناملایمات ساخته

خدایم

بر من ارزانی دار آن وسعت آرام بخش یادت را و بر من حرام گردان آن اندوه بی پروایم را.

مرا بر دروازه اسارت و بندگی خلق قرار بده و دردهای مردمانم را بر من حلال گردان.

که از یک خاکیم و به یک خاک باز خواهیم گشت.

آمین

 منبع

***********

گر مرد رهی میان خون باید رفت

از پای فتاده سرنگون باید رفت

تو پای به راه درنه و هیچ مپرس

خود راه بگویدت که چون باید رفت

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 15:7  توسط حسین  |